۱۳۹۷ خرداد ۲۷, یکشنبه

به مناسبت اعدام ظالمانه ی محمد ثلاث



علیرضا پوربزرگ وافی
.فتنه
..
فتنه ها را در خراب آباد ایران دیده ام من
این ملون چهره را (بی رنگ) و (الوان) دیده ام من
فتنه را در دست ملت در کلام مرگ بر کی؟؟؟
با دلیل حکم استقلال ایران دیده ام من
روز (آری) روز(نه)در صبح فروردین آن سال
در عمل این فتنه را پیدا و پنهان دیده ام من
جاهلانه مرگ ها را با درود آویختیم و
این کلک را در دغل بازی شیطان دیده ام من
فتنه شد یک آتش و یک جنگ ویرانگر برافروخت
هشت سال این قصه در کوران دوران دیده ام من
بعد فتح شهر خرمشهر دست فتنه آمد
خواستار جنگ شد این امر شایان دیده ام من
در زمان جنگ در دشت هویزه جلوه گر شد
فتنه را در دست قاتلهای چمران دیده ام من
کوی دانشگاه می دانم فراموشی ندارد
فتنه را در پشت بام وکنج ایوان دیده ام من
کشت و کشتار جوانان/رد ماشین/مرگ انسان
بارها این فتنه ها را در خیابان دیده ام من
اشک تمساح و دروغ و تهمت از این فتنه روئید
فتنه ها را در نماز ظهر تهران دیده ام من
انتخابات و تقلب با مهندسهای یاغی
در لباس فرم در هر شهر و استان دیده ام من
فتنه ها در لابه لای خطبه های جمعه جاری ست
چهره ی منفور او را در خراسان دیده ام من
فتنه یعنی بردگی بر روس/ دانشگاه مسکو
از همین بد فتنه ها آری فراوان دیده ام من
فتنه یعنی مرگ رفسنجانی و استخر و حمام
پیش تر این فتنه را در فین کاشان دیده ام من
فتنه یعنی دشمنی با علم/با اندیشه / با عشق
این تحجر را به قانون جماران دیده ام من
فتنه یعنی اینکه تجمیع سلاح و پول و تبلیغ
در چنین آشفته بازاری که در آن دیده ام من
فتنه یعنی ادعای دین ولی کافر مرامی
سالها در میهن این خواب پریشان دیده ام من
فتنه یعنی قتل پنهان/حبس و اعدام و شکنجه
قصه ی تلخی که خود در کنج زندان دیده ام من
فتنه یعنی اختلاس و دزدی و تاراج میهن
این نمایش را نه یک بل در هزاران دیده ام من
فتنه گر آن است ایران را به هم ریزد به صد فن
با ید و بیضای اغیاری که (بالان) دیده ام من
فتنه در ایران به جای دین نشسته با وقاحت
نیست این دین مثل اسلامی که از آن دیده بودم
فتنه می باشد به دین مصطفی از قتل بدتر
این پیام پاک را در کنج قرآن دیده ام من
ای دریغ آیات قرآن هم شده از فتنه تحریف
صحت این مدعا در بت پرستان دیده ام من
فتنه با فورم نظامی /فتنه با تشریف شخصی
در هزاران چهره این تصویر شیطان دیده ام من
فتنه ی امروز حکم آتش با اختیار است
گرچه این احکام را قبلا فراوان دیده ام من
فتنه یعنی حکم رهبر/فتنه یعنی بیت رهبر
این حقیقت را به چشم دیده و جان دیده ام من
با تمام فتنه ها با این همه زور و تلاش اش
روی تلخ فتنه گرها را هراسان دیده ام من
حالیا دارم یقین ملت شده آگاه و بیدار
ابرهای تیره را همراه باران دیده ام من
می شود ایران بهشت مردم ایران از این پس
این بهار تازه را پشت زمستان دیده ام من
بعد مرگ فتنه بعد از قطع دست اجنبی ها
می شود ایران گلستان/ آن گلستان دیده ام من
ایشاللاه26/06/2017
LikeShow more reactions
Comment

خاطره ی تلخ از جام جهانی

راه فردی به نام عسگری و پسر استاد شاهزیدی به منزل ما آمدند و از صبح تا غروب همکاری فشرده ای انجام شد که آهنگ آن بیشتر از استاد مزدک و تمامی شعرش از من بود..زحمت ناهار و میوه هم با همسر زحمتکش من بود..
بالاخره شعر و آهنگ در منزل من در خانه های سازمانی هوانیروز در شاهین شهر آماده و اتود زده شد و پسر استاد شاهزیدی و آقای عسگری با هواپیما به تهران رفتند و خوشبختانه تیم ایران حریف اش را برد و به جام جهانی رفت..و ساعتی بعد این سرود از شبکه 3 پخش شد..و بعدش پسر استاد شاهزیدی و جناب عسگری مصاحبۀ زنده ای انجام دادند و پسر استاد علی اصغر شاه زیدی با خیالی آسوده اعلام کرد که شعر و آهنگ این سرود را خودش گفته و ساخته داست..در صورتی که این شخص فقط یک مصرع بی ربط به موضوع به اول شعر اضافه کرده بود..و زحمت اصلی آهنگ را استاد سعید مزدک کشیده بود.
آنروزها بابت این سرود یک ونیم میلیون تومان پول گرفتند که یک ریال به من و سعید مزدک ونوازنده ها پرداخت نشد و شعر من هم که از صبح تا غروب چندبار عوض اش کردم که تلفیق شعر و موسیقی بر مبنای قانون بحور الاحان اجرا شود به نام پسر آقای شاهزیدی ثبت شد و من که خود عضو شورای شعر و موسیقی صدا و سیمای استان اصفهان بودم و می توانستم به شدت با این سرقت ادبی برخورد کنم به احترام دوست عزیزم استاد علی اصغر شاهزیدی دم نزدم و نوازندگان نیز حرمت استاد شاهزیدی را نگه داشتند و شکایت نکردند..
حالا آن شعر را که بی مناسبت با حال و هوای برد مقابل تیم مراکش نیست به دوستان تقدیم می کنم..
سرود فوتبال
..
به پیروز مردان ایران زمین
بگوئید دست خدا یارتان
بگوئید ایران زمین شاد شد
از این نحوۀ خوب پیکارتان
...
ز پیروزی دلنشین شما
وطن را گل شادمانی گرفت
وطن از تلاش زیاد شما
گل فتح را مژدگانی گرفت
...
شما با تلاش فراوان خویش
به میدان ایثار گل کاشتید
به صد فخر گل پرچم عشق را
به اقصای عالم برافراشتید
..
به هر لحظه در هر نبرد و تلاش
به مولا علی اقتدا می کنید
علی گونه راه علی می روید
به مولا که کاری بجا می کنید
...
عزیزان و یاران پاکیزه خو
ظفرباد معنای پیکارتان
به نام دلارای ایران زمین
بکوشید دست علی یارتان
...
من به این حق خوری ها عادت کرده ام....
...
آذرماه 1375...شاهین شهر
علیرضا پوربزرگ وافی

۱۳۹۷ خرداد ۲۶, شنبه

مروری بر خاطرات..قسمت پنجم



مروری بر خاطرات
قسمت پنجم
چگونه دونده شدم (بخش سوم)
بعد از این مسابقه من فکر می کردم که موضوع شرکت من در مسابقات دوصحرانوردی تمام شده است.به همین دلیل دوباره تمرکزم را به فوتبال معطوف کردم.خصوصا از این جهت که من به تازگی از تیم جوانان به تیم بزرگسالان محل فراخوانده شده بودم که امتیاز بزرگی بود .چرا که درتیم کلنی تبریز (آنوقتها به صورت باشگاه نبود ولی در حال شکل گیری بود)  9 نفر از بچه محل های ما حضور داشتند و این افتخار بزرگی برای محلۀ (سرخاب) به حساب می آمد.و نیز یکی از بچه محل های ما به نام میرمجید ناظمی هم به تیم ملی جوانان ایران انتخاب شده و چند بازی ملی هم انجام داده بود.من هم می خواستم در فوتبال رشد کنم.اینرا هم باید بگویم من زمانی که در دبستان فرمانفرمائبان درس می خواندم معلم ورزش ما مربی تیم فوتبال نوجوانان بود ولی از آنجا که وجهۀ قابل قبولی در جامعۀ ورزش نداشت خانواده ام اجازه ندادند که من همراه آن تیم با مربیگری چنین شخصی به مسابقات تهران بروم.لی امیدوار بودم که در کنار بازیکنان معروف و مطرح محله مان از این طریق به تیم کلنی تبریزبپیوندم.
چند روز بعد نامه ای به دبیرستان دهخدا آمد و مرا دعوت به شرکت در تمرینات دوومیدانی کردند.من رسما به جناب امیر منتقمی گفتم که حاضر به شرکت در تمرینات دوومیدانی نیستم و در مقابل اصرار ایشان پاسخ دادم که من صرفا برای تکمیل کردن نفرات تیم دبیرستان در مسابقات شرکت کردم.
از یک طرف هم خلیل عدلور و غلامرضا صابر قراملکی مرتب از من می خواستند که هر روز همراه آنها به استادیوم باغشمال بروم ولی من نمی پذیرفتم.
در یک غروب یکدستگاه پیکان مشکی رنگ وارد محوطۀ محلۀ ما شد و راننده پس از صحبت با یکی از بچه محلهایمان درب منزل ما را زد.من سریعا به ایشان نزدیک شدم .فکر می کنم همان لحظه  او راشناختم..چون در مسابقاتی که شرکت کرده بودم ایشان به نوعی به همه امر و نهی می کرد..اسمش آقای خیابانی بود.قبل از رسیدن من درب خانه مان را زده بود.وقتی پدرم در در آمد و آقای خیابانی و مرا در مقابل خود دید رنگ از رخسارش پرید..درست مثل همان لحظه ای که مدیر کتابخانۀ تربیت به خاطر نوشتن کتاب  به من سیلی زد.در صورت آقای خیابانی پس از معرفی خود به عنوان رییس هیئت دوومیدانی استان از پدرم درخواست نمود که اجازه بدهد من عصرها به باغشمال بروم و امیدی به پدرم داد که من خیلی زود قهرمان ایران خواهم شد.
پدرم نیمچه قولی به آقای خیابانی داد.و آقای خیابانی پس از گرفتن قول نصفه و نیمه از پدرم با او دست داد و تعارف پدرم را برای خوردن یک چائی در منزلمان قبول نکرد..و بعد در حالی که با من دست می داد گفت:
فردا همراه صابر و عدلور بیا باغشمال.منزبانم برای جواب قفل شد و فقط به کلمۀ (چشم) چرخید.
فردا بعد از ظهر علیرغم میل باطنی ام همراه با صابر و عدلور با اتوبوس خط واحد به باغشمال رفتیم.شاید از معدود دفعاتی در دوران تحصیلم بود که مجبور شدم یک و نیم  ریال(اوچ پنابت) بابت طی مسیر مدرسه تا مقصد بعدی را پرداخت کنم.
صابر و عدلور مرا به رختکن بردند.آنها هر کدام کمدی داشتند که باز کردند و لباس ورزشی پوشیدند.در این حال پیرمردی وارد اتاق شد و با همه به گرمی سلام و علیک کرد و به من هم خوش آمد گفت و در ادامه خطاب به من گفت:
من مسابقۀ دوصحرانوردی ترا دیدم ..تو اگر تکنیک دوومیدانی بلد بودی یک کیلومتر جلوتر از لله بیگی به خط پایان می رسیدی.من هم از او تشکر کردم .
پس از آنکه افراد دیگری هم از جمله لله بیگی و افرادی که من نمی شناختم آمدند به همراه مربی که اسمش ممش (محمد علی لیل آبادی) بود به بیرون استادیوم آمدیم ..ممش به من گفت که دور باغشمال 2 کیلومتر است..و از من خواست همراه آنها بدوم.
هر دور که تمام می شد ممش که دم در ایستاده بود به من نگاه می کرد و می گفت :می توانی باز هم بدوی؟ و من جواب مثبت می دادم و او می گفت..یک دور دیگر بدو.
در این تمرین دونده ها متفاوت بودند. بعضی ها فقط یک دور دویدند و بعضی ها دو دور و من همراه بقیه 5 دور دویدیم . اولین بار بود که فمیدم 10 کیلومتر دویده ام.
بعد از دقایقی نرمش به رختکن برگشتیم و فردی با سینی چائی داخل شد.ممش خطاب به او گفت:
عشقعلی یک کمد هم به این بده..و به من اشاره کرد.عشقعلی رفت و کلیدی آورد و به یکی از کمدهای قفل انداخت و بعد تحویل من داد.ممش که الان فهمیدم مربی دوومیدانی ست از من خواست که وسایلم را داخل کمد بگذارم و با خود به منزل نبرم..ولی من هنوز سرمست فوتبال بودم و برای بازی محلی مان نیاز به وسایل ورزشی ام داشتم ..که اعلام کردم که باشد برای بعد..ولی کلید را گرفتم.
پس از چند روز شرکت در تمرینات بعضی از دونده ها را شناختم...حیدر پاسبان که معروف به منضبط ترین پلیس تبریز در چهار راه شهناز بود...بخت شکوهی  قهرمان پرش با نیزۀ کشور..شیرمرد قهرمان 400 متر و 800 متر...حسن فرهمی قهرمان 100 متر و 200 متر..آمزگار قهرمان پرتاب وزنه...جاوید شاهمرادی...قهرمان پرش طول و سه گام...و...چند نفر دیگر که هرکدام در رشته ای فعالیت داشتند. و به مرور متوجه شدم که دوندگان سرعت نیاز به چند دور دویدن دور باغشمال را ندارند..و بیشتر تکیه بر بدنسازی و گذر از زمستان دارند..
پس از مدتی زمزمۀ مسابقۀ انتخابی دوصحرانوردی تبریز شنیده شد.ممش قبل از آن به من یکدست لباس گرمکن با آرم توکلی و یک جفت کفش کتانی داده بود و به من گفته بود که ترا به عضویت تیم توکلی در آورده ام.توکلی همان کارخانۀ بزرگ کبریت سازی بود و مهندس توکلی رییس آن کارخانه بود.من اسم مهندس توکلی را از پسر خاله ام که (بومدار...یعنی نگهداری کنندۀ کبوتر) او بود.یعنی چون شوهر خاله ام در کارخانۀ توکلی کار می کرد واسطه شده بود و پسرخاله ام به استخدام کارخانه در آمده بود ولی به جای کار در کارخانه از کبوترهای او نگهداری می کرد و حقوق کارگری می گرفت.
غیر از من اکثر دونده های قدیمی تبریز هم عضو باشگاه توکلی بودند.یعنی تنها همین باشگاه بود که تمامی دوندگان تبریز را در اختیار داشت.ولی روز مسابقه خیلی از کارخانجات و حتی ارتش هرکدام به همراه تیمی در مسابقات شرکت کرده بودند که هیچکدام دوندۀ رسمی نبودند.
مسابقه از داخل باغ گلستان تبریز شروع شد. مقصد راه آهن بود. این مسابقه خیلی جدی تر از مسابقات مدارس (آموزشگاهی) بود چرا که دوندگان غیر آموزشگاهی هم شرکت داشتند.
من در این مسابقه با تمام تلاشی که کردم پنجم شدم.قرار بود 7 نفر به عنوان تیم تبریز انتخاب و در مسابقات استانی شرکت کنند. در هرصورت من هم به تیم تبریز انتخاب شدم .
از آنروز به بعد تصمیم گرفتم که دویدن را جدی بگیرم و این بار با علاقه در تمرینات شرکت می کردم.
در مسابقات استانی که دوندگان زیاد و خوبی مخصوصا از اردبیل حضور داشتند که اسم احمدی و اژدر یادم می آید که هم رشتۀ من بودند.با اینحال من در مسابقات استانی هم دوباره نفر پنجم شدم وتمرینات خود را ادامه دادم و هرجا لازم می دیدم از مربی و صابر و حتی عدلور سؤال می کردم در نایت پس از مدتی همراه تیم استان آذربایجان شرقی به تهران اعزام شدیم.
محل خواب تیمها در امجدیه بود..در آنجا با محمد وجدانزاده رکورد دار دو 10هزار متر..جعفر نادری فرد...ومهمتر از همه علی باغبانباشی اولین رکورددار دو 10 هزار متر ایران آشنا شدم.
روز مسابقه ازدحام عجیبی بود..دوندگان به اصطلاح استقامتی سراسر کشور در مسابقه حضور داشتند.من در یک ارزیابی اولیه فهمیدم که در مقابل این همه دونده حرفی برای گفتن نخواهم داشت..ولی از طرفی هم به خود نهیب زدم که من نمایندۀ استان خودم هستم و باید تلاش خود را بکنم.
واقعا یادم نیست که مسابقه در کدام مسیر یا کدام خیابان برگزار شد فقط اینرا می دانم که تپانچۀ استارت مسابقه را شاهپور غلامرضا شلیک کرد.
من با تمام وجود می دویدم..ولی ازدحام زیاد بود و من حس مس کردم که در بین آنها غرق شده ام..مسافت مسابقه برخلاف مسافت مسابقۀ استانی که 5 کیلومتر بود...در اینجا 8 کیلومتر لحاظ شده بود..و از نظر فنی درست نبود.
در هر صورت من در طول مسیر چندبار ایستادم و استفراغ کردم. با اینحال مسابقه را ادامه دادم...پس از پایان مسابقه هم حال خوبی نداشتم..و احساس می کردم هرلحظه ممکن است قلبم از کار بیفتد.اینجا جناب خیابانی به سراغ من آمد و با تحکم از من خواست راه بروم و نیز به من تبریک گفت که نفر 14 ایران و نفر دوم تیم شده ام و تیم آذربایجان مقام سوم را کسب کرده است...
نفر اول تیم ما (غلامرضا صابرقراملکی) بود همان که هم مدرسه ای من و قهرمان 1500 متر کشور بود.برادر کوچک صابر به نام محمدحسین صابر قراملکی که همکار نظامی و همدرس من در سال آخر بود.بعدها به جمع دوندگان پیوست..ولی غلامرضای قهرمان متاسفانه بعدها توسط فرد یا افراد ناشناسی کشته شد و حتی خونش پایمال شد..عدلور حتی در انتخابی استان انتخاب نشده بودو به تهران نیامده بود...احمدی از اردبیل که آن موقع جزئی از استان آذربایجان شرقی بود نفر سوم تیم ما شده بود...
در آن مسابقه تیم همدان اول و تیم تهران دوم و تیم ما سوم شد و ما از دست شاهپور غلامرضا جایزه گرفتیم.
پایان قسمت پنجم.
16/06/2018

۱۳۹۷ خرداد ۲۴, پنجشنبه

مروری بر خاطرات....قسمت سوم




.....
مروری بر خاطرات
قسمت سوم (ّبخش اول)
چگونه دونده شدم
....
برای تشریح این موضوع باید به حوادث زمان تولدم برگردم.به گفتۀ اعضای خانواده  خصوصا خواهران بزرگم من وقتی به دنیا آمدم خیلی ضعیف بودم به طوری که پیش بینی می شد من خیلی زود بمیرم.اما مادرم برای زنده نگهداشتن من تلاش زیادی کرد و مرا مرتب به مرکز بهداشتی مستقر در (سید حمزه) می برد و به قول معروف دوا و درمان می کرد.در یکی از همین مراجعات سرش به صندوق پست برخورد می کند و بیهوش می شود.مادرم را به بیمارستان می رسانند و مرا به منزل.از آن پس مراقبت از من روزها با خواهرانم و شبها با پدرم بود.خواهرانم روزها مرا به منزل مادرانی می بردند که بچۀ شیرخواره داشتند و آنها به من شیر می دادند.پدرم هم شبها از من مراقبت می کرد. در آن زمان شیرخشک نبود. پدرم مجبور بود از چوپان محل هر غروب مقداری شیر بخرد و شبها آنرا روی سه پایه ای بر روی چراغ گردسوز می گذاشت تا ولرم بماند.و در طول شب بارها به من شیر می داد. در آن زمان در منازل یخجال هم نبود و پدرم باقی شیر را با سطل به ته چاه آبی که در منزل داشتیم می فرستاد تا خنک بماند..و در طول روز گاهی خواهرانم این شیر را داغ می کردند و به من می خوراندند.
مشکل مهم این دوران گربه ها بودند.یعنی بعضی شبها یا بهتر بگویم اکثر شبها گربه ای به منزل ما رخنه می کرد و ظرف شیر مرا می ریخت به طوری که حتی لامپای چراغ گردسوز هم می شکست.به همین دلیل پدرم به تعداد زیادی لامپا یا شیشۀ چراغ گردسوز می خرید که در صورت شکستن یکی از لامپا ها از بقیه استفاده کنند.
پس از مدتی زندائی من (مرحوم فاطمه محمودی مادر استاد آذرپویا) که خود فرزند شیرخواره داشت مراقبت از مرا به عهده می گیرد و مدت 6 ماه در منزل او بودم.از شانس بد من بعد از 6 ماه دختر شیرخوارۀ او فوت می کند و شیر زندائی ام خشک می شود و مجددا مرا  به منزل خودمان بر می گردانند.
بازهم قصۀ شیر از زنهای همسایه های بچه دار و شبها ماجرای لامپا و گربه ها تکرار می شود. به همین دلیل من دارای چند مادر رضائی بودم.
مادرم پس از 6 ماه وقتی بعد از مداوا به منزل برمی گردد دیگر شیرش خشک شده بود و مشکلات تغذیۀ من کماکان ادامه داشت.
باور اطرافیان در مورد من این بود که من با آن شرایط زنده نمی مانم..ولی گویا عده ای هم می گفتند اگر زنده بماند نابغه می شود.
در هرصورت من با آن گونه تغذیه بزرگ شدم  هنوز یک کودک ضعیف و مردنی بودم.به همین دلیل تا دوسالگی حرکت و تکاپوی بچه های همسن و سال خودم را نداشتم.
تلاش مادرم برای زنده ماندن من نتیجه داد و من در سه سالگی  به کودکی فعال و سالم تبدیل شدم.حالا دیگر تبدیل به آتشپاره ای شده بودم که به قول مادرم زمین و زمان را به هم می ریختم..من نه تنها در روی زمین بلکه در پشت بامها هم جولان می دادم.
ما خانه های کوچکی داشتیم و دیوارهای حائل ما با همسایه ها خیلی نازک بود..مثلا دیوار خانۀ ما از آجرهای مربعی که برای کف خانه ها استفاده می شد چیده شده بود.قطر این آجرها حداکثر 5 سانتیمتر بود و در بالای ردیف آخر دیوار یک ردیف از همین آجرها به صورت افقی چیده (چسبانده) شده بود که اگر گربه از رویش رد می شد آجرها می افتادند..ولی من با مهارت روی همان دیوار و همان آجرها می دویدم و یک آجر هم نمی افتاد.من از دیوار صاف بالا می رفتم.یعنی با انگشت درزهای آجرهای معمولی را می گرفتم و بالا می رفتم.به همین دلیل هرکس کلید خانه اش را جا می گذاشت سراغ من می آمد و من از دیوار بالا می رفتم و درب خانه اش را باز می کردم.
حالا دیگر من به یک بچۀ پر انرژی تبدیل شده بودم.خوابم خیلی کم بود و مادرم نگران کم خوابی های من بود ولی من احساس نیاز به خواب اضافی نداشتم و صبح ها خیلی زود بیدار می شدم و با توپ تنیسی که دائی ام از مکه آورده بود به تنهائی بازی می کردم.
پدر و مادرم با آنکه گاهی به شیطنت من اخم می کردند ولی من از نگاهشان می فهمیدم که در کل به موجودیت من رضایت دارند.پدرم هفته ای یکبار مرا با خود به کوه عینالی می برد..من در مسیر جولان می دادم.و پدرم فقط تکرار می کرد:
مواظب باش.
یکبار از یک دستفروش یک (تکر) خریدم.تکر یک حلقۀ فلزی گرد مثل چرخ دوچرخه است.من به این تکر خیلی علاقه داشتم و هرجا می رفتم همراهم بود.گاهی وقتها که مادرم و خواهرانم به منزل خاله ام در دوه چی یا به منزل دائی ام در خیابان منجم می رفتند من یک ریال پول بلیط اتوبوسم  را از مادرم می گرفتم و با سرعت و پا به پای اتوبوس تامقصد می دویدم.
در محل خودمان هم هروقت الک دولک ..پیل دسته ..(اولاتدی) بازی می کردیم بزرگترها اولین یاری را می گرفتند من بودم..چون هم نفس زیادی داشتم و هم توانائی دویدنم زیاد بود..در این بازی نفرات تیم بازنده از آخرین محلی که پیل می افتاد باید اووووووووووووووو زنان به چالۀ اصلی بازی می آمدند و معمولا برای آنکه تقلبی نشود یک نفر از تیم برنده هم همراه کسی که اوووووووووووومی زد می دوید..و چون کسی پا به پای من نمی توانست بیاید..من هرچه می گفتم قبول می کردند..البته من به خاطر نفس زیاد نیاز به دروغ گفتن یا تقلب نداشتم.
وقتی کمی بزرگتر شدم یکی از تفریحات ما رفتن به عینالی بود که با دوستان می رفتیم و برمی گشتیم.
بعد از مدتی هم وقتی کوچۀ ما را آسفالت کردند  و توپ پلاستیکی به بازار آمد ما از صبح تاغروب با توپ دولایه بازی می کردیم و این تکاپو ادامه داشت.بعدها من با پول جایزه ای که به خاطر حفظ قرآن از آیت اله مرعشی نجفی گرفته بودم از جناب بیوک آقا صباغ فوتبالیست معروف تبریز که مغازۀ ورزشی داشت یک عدد توپ واقعی فوتبال  به 15 ریال خریده بودم و با بچه ها تیم فوتبالی درست کرده بودیم و تمریناتمان را به داخل قبرستان حسینی کشانده بودیم.
من در چنین شرایطی وارد دبیرستان  دهخدا شدم.در دبیرستان هم همان تکاپوها را داشتم و در اکثر رشته های ورزشی فعالیت می کردم.در دبیرستان ما دو نفر از قهرمانان دوومیدانی کشور درس می خواندند.یکی به نام غلامرضا صابر قراملکی که می گفتند قهرمان بزرگسالان دوومیدانی ست (آن موقع نمی دانستم در چه رشته ای از دوومیدانی قهرمان است بعدها که با دوومیدانی آشنا شدم فهمیدم قهرمان دو 1500 متربزرگسالان کشور است) و دومی خلیل عدلور که او هم اتفاقا قهرمان دو 1500 متر جوانان کشور بود.راستش من فکر می کردم که نوع دویدن آنها با دویدن دیمی ما فرق دارد به همین دلیل هرگز جرآت آنرا نداشتم که بگویم من هم می توانم بدوم.
یکروز در حیاط دبیرستان هندبال بازی می کردیم.برای دقایقی که متوقف شدیم  متوجه شدم که دو دبیر ورزش با هم صحبت می کنند . آنها افسوس می خوردند که با آنکه دو دوندۀ ملی پوش دارند ولی نفر سومی ندارند که تیم را تکمیل کنند و در مسابقات آموزشگاه های تبریز قهرمان بشوند.راستش من برای لحظه ای احساس مسئولیت کردم.به جناب امیر منتقمی که دوست داشتنی تر از آن یکی دبیر ورزش بود گفتم:
آقا من هم می توانم بدوم.
جناب امیر منتقمی نگاهی به من کرد و با لبخندی برلب گفت:
پوربزرگ برو هندبالت را بازی کن...تو در همۀ رشته ها حضور داری ولی نمی توانی 5 کیلومتر بدوی.
من در ذهن خودم مسیر قبرستان حسینی تا عینالی را تخمین زدم و از نظر خودم بیش از 5 کیلومتر می شد.به همین دلیل گفتم..من می توانم این فاصله را بدوم.
جناب امیر منتقمی با نگاهی ناباورانه به من گفت : به یک شرط...گفتم..آقا چه شرطی؟..گفت به شرط اینکه با خلیل عدلور مسابقه بدهی..اگر او را بردی ترا با تیم همراه می کنم..
من داشتم به شرط دبیر ورزش فکر می کردم که جناب امیر منتقمی در ادامه گفتند.البته اگر پا به پای او هم بدوی قبول است.
من با خود گفتم..اگر با عدلور مسابقه بدهم و ببازم چیزی را ازدست نداده ام..ولی اگر او را ببرم به من خواهند گفت که قهرمان کشور را برده ام. و با این اندیشه پیشنهاد دبیر ورزش را قبول کردم.
دقایقی بعد زنگ سیاحت زده شد و جناب امیر منتقمی خلیل عدلور را صدا کرد و به او گفت:
می خواهم این پوربزرگ را ارزیابی کنم.فردا وسایل ورزشی ات را بیاور با هم بدوید.
خلیل عدلور نگاه تحقیر آمیزی به من کرد و به دبیر ورزش پاسخ مثبت داد.دبیر ورزش از من خواست من هم فردا وسایل ورزشی ام را بیاورم..تا با عدلور مسابقه بدهم..
پایان بخش اول

مروری بر خاطرات...قسمت چهارم



مروری بر خاطرات
قسمت چهارم
چگونه دونده شدم (بخش دوم)
صبح روز بعد من بدون وسایل ورزشی به مدرسه آمدم .جناب امیر منتقمی فکر کرد که من از مسابقه منصرف شده ام..اما وقتی گفتم که من فقط کفش استوک دار فوتبال دارم و نمی توانم در موزائیک بپوشم خیالش راحت شد.کفشی که من به پا داشتم یک جفت کفش کتانی چینی بود که آنرا هم از مغازۀ بیوک صباغ که برای همه اسطورۀ فوتبال تبریز بود خریده بودم..ولی از بس با این کفش فوتبال بازی کرده بودم که قسمت پایین انگشت بزرگ پای راستم سوراخ شده بود.ولی کسی متوجه این سوراخ نمی شد و خودم هم مجبور بودم موقع راه رفتن از زمینهای خیس یا جاهائی که مثلا شیشه خرده دارند رد نشوم.
دویدن با کفش سوراخ در زمین موزائیک شده مشکلی نداشت و خیالم از بی خطر بودن زمین مسابقه راحت بود.
ساعت 10 صبح شد.خلیل عدلور به حیاط مدرسه آمد و در گوشه ای لباسهای خود را در آورد و لباس ورزشی پوشید.من در گوشه ای ایستاده بودم و به طور نامحسوس او را زیر نظر داشتم.خلیل عدلور ابتدا بیضه بند و بعد شورت ورزشی و بعد یکدست لباس گرمکن با نوشتۀ ..ایران پوشید و شروع به گرم کردن خود نمود.من نزدیک به جناب امیرمنتقمی ایستاده بودم که متوجه من شد و از من خواست من هم خودم را گرم کنم..من در همان جائی که ایستاده بودم چند نرمش ورزشی که احمد بابازاده مربی تیم محله مان یاد داده بود انجام دادم.
دبیر ورزش منتظر گرم شدن خلیل عدلور بود.وقتی او اعلام آمادگی کرد به من هم گفت که برای شروع مسابقه در پشت خط موزائیکی که ایشان مشخص کرده بود بایستم. خلیل عدلور لباس گرم کن اش را درآورد و در حالی که نگاه تحقیرآمیزی به من داشت کنار خط ایستاد.
مسابقه شروع شد.قرار بود 10 دور دور حیاط مدرسه بدویم.در دور دوم یا سوم بود که خلیل عدلور در حین دویدن به پنجرۀ کلاسش زد و در حالت دو به یکی گفت:
ببینید طرف را چه جوری از رو می برم.
من از شنیدن این کلمه ناراحت شدم.چون برای مسابقه ل رو کم کنی نیامده بودم. یک لحظه خواستم به خاطر این بی حرمتی مسابقه را رها کنم ولی یک ندای درونی که همیشه مرا به پیش می برد به من گفت که مرد باش و مبارزه کن.
خلیل عدلور می دوید و مرتب به پشت سرش نگاه می کرد.من پشت سر او می دویدم و نمی گذاشتم فاصله ای بین ما بیفتد.
دور ششم که دویدن خلیل عدلور بیشترشده بود . من مسیر عینالی را در نظر می گرفتم و با خود می گفتم  رسیدیم به قاطار قیه....و به خودم نهیب می زدم که دارم به سمت عینالی می دوم..گاهی هم به جملۀ ناپختۀ خلیل عدلور فکر می کردم و همین امر به من انرژی می داد.
خلیل عدلور به خیال آنکه من در حین دو ببرم و او از من فاصله بگیرد مرتب به پشت سرش نگاه می کرد ولی من به اصطلاح مثل گنه به او چسبیده بودم و به اصطلاح دوندگان ( که بعدها یاد گرفتم) به باد او خوابیده بودم..دور هفتم با خود می گفتم..اینجا سلام تپۀ عینالی است...بیشتر مسیر طی شده است و مقاومت می کردم.خلیل عدلور هم تمام شگردهایش را به کار گرفته بود که به اصطلاح مرا ببراند ولی من کماکان پشت سرش بودم.
در دور هشتم به خودم گفتم ..اینجا آخرین سربالائی عینالی ست و دارم به مقصد می رسم و بلافاصله از عدلور جلو افتادم.خلیل عدلور با دستپاچگی مجددا وقتی از من جلو زد که جناب امیر منتقمی دور آخر را اعلام نمود.یک لحظه چشمم به پشت پنجره های کلاس افتاد.اکثر دانش آموزان و حتی دبیران درس را رها کرده و از پشت پنجره ما را تماشا می کردند.
وقتی خلیل عدلور در انتهای دور نهم از من جلوزد و کمی شل کرد...من بر سرعت خود افزودم و دوباره از او جلو زدم وبه فاصلۀ چندمتر جلوتر از او به خط پایان رسیدم.
حالت استفراغ شدیدی داشتم..به شدت نفس می کشیدم و تمام اکسژن موجود در هوا را می بلعیدم ولی احساس می کردم که نیاز به اکسیژن بیشتر دارم.من در مسیر عینالی هرگز به چنین حالی نیفتاده بودم چون هروقت لازم می دیدم سرعت ام را کم می کردم.ولی اینجا از جان مایه گذاشته بودم و به نظر خودم کاری را که آرش کمانگیر در تیر آخر کرده بود من در این مسابقه انجام داده بودم.
زنگ سیاحت زده شد و دانش آموزان به حیاط ریختند.همکلاسی های من (کلاس دهم ادبی) به طرف من آمده و تبریک می گفتند و دوستان نزدیکم مرا می بوسیدند.من حالت تهوع شدید داشتم و می خواستم راحت باشم و این لحظات سخت را بگذرانم..در این حال غلامرضا صابر قراملکی به سمت من آمد من به احترام او خودم را جمع و جور کردم..اولین جمله ای که گفت این بود:
تو شاهکار کردی.
من با اشارۀ سر و کلماتی که بریده بریده ادا می شد از او تشکر کردم.
دقایقی بعد حالم کمی بهتر شد.جناب امیر منتقمی به سراغ من آمد و گفت:
تو دیگه کی هستی.....و بعد تبریک گفت و به من اعلام نمود که می توانم برای استراحت به منزل بروم.
من که در هرحال کار بزرگی انجام داده بودم نمی خواستم این لحظات غرورآمیز را با رفتن به منزل به پایان برسانم به همین دلیل گفتم:
نه من می روم کلاس...
در همین دقایق خلیل عدلور به طرف من آمد و مرا بغل کرد و بوسید و تبریک گفت.
من هنوز از جمله ای که در حین مسابقه زده بود دلخور بودم ولی این برخوردش ارزشمند بود و سعی کردم که آن جمله اش را فراموش کنم.و این کار را کردم.
فردای آنروز جناب امیر منتقمی یکدست لباس گرمکن ورزشی به من داد و از من خواست که چند روز تمرین کنم تا در مسابقۀ آموزشگاه ها شرکت کنم.
من روز بعد از مسابقه نمی توانستم راه بروم..ولی جناب صابر قراملکی به من گفت که باید چند روز به صورت مداوم و آهسته آهسته بدوم تا اسید لاکتیک جمع شده در عضلاتم دفع شود.به همین دلیل هر روز ساعتی در مدرسه ورزش می کردم ...و چند روز بعد به قول صابر اسید لاکتیک از عضلاتم دفع شد.
..
مسابقات آموزشگاه ها از فلکۀ ساعت تبریز تا نزدیکی فلکۀ دانشگاه بود.دانش آموزان زیادی برای مسابقه آمده بودند و مسابقۀ شلوغی بود.وقتی تپانچۀ استارت را زدند من با استدلال خودم لحظاتی ایستادم تا همه بروند ..بعد حرکت کردم..وقتی به نزدیکی دبیرستان منصور رسیدم نفر چهارم یا پنجم مسابقه بودم.من بر سرعتم افزودم و در فاصلۀ کمی به نفر اول رسیدم.حالا دیگر صابر قراملکی و خلیل عدلور هم پشت سر من بودند.نفر اول هم بعدها فهمیدم که اسمش اسماعیل لله بیگی ست..او با گاهای یکنواخت جلو می رفت و احساس می کردم که فشار اضافی بر بدنش وارد نمی شود..ولی من فشار اضافی بر بدنم وارد می کردم که پا به پای او بدوم.وقتی احساس کردم که می توانم تندتر بدوم از اسماعیل لله بیگی هم جلو زدم.در این حال یک اندیشۀ غلط به ذهنم خطور کرد که کمی شل (در اصطلاح دو یعنی یواشتر رفتن) کنم و انرژی ام را برای آخر مسیر نگه دارم.من فکر می کردم که باید تا فلکۀ دانشگاه بدویم ولی و قتی به جلو قبرستان امامیه رسیدیم در حالی که اسماعیل لله بیگی جلوتر از من بود مسابقه تمام شد..در حالی که من می توانستم در آن مسابقه اول بشوم.
بعد از مسابقه که دبیرستان ما اول شد.ما را به سالن بسکتبال باغشمال بردند و جوایزی از طرف رییس آموزش و پرورش به ما دادند.من آنروز دوتا جایزه گرفتم یکی به اصطلاح انفرادی بود که دوم شده بودم و دیگری به خاطر تیم که اول شده بودیم.آنروز فهمیدم که در مسابقات دوصحرانوردی امتیاز کم برنده می شود.یعنی من که دوم شده بودم 2 امتیاز...صابر سوم شده بود 3 امتیاز و خلیل عدلور که ششم شده بود 6 امتیاز منفی آورده بودیم و تیم ما با 11 امتیاز منفی اول شده بود..تیم نفر اول مسابقه هم که گویا دبیرستان رازی بود دوم شده بود.
جناب امیر منتقمی از ما خواست که فردا جوایزمان را به مدرسه ببریم تا در صف مدرسه مجددا به ما بدهند.
و روز بعد هم در دبیرستان دهخدا مراسمی در سر صف گرفتند و جوایزی را که ما از آموزش و پرورش گرفته بودیم مجداا به ما اهدا کردند.
پایان قسمت سوم
15/06/2018

۱۳۹۷ خرداد ۲۲, سه‌شنبه

مروری بر خاطرات..قسمت دوم


......
مروری بر خاطرات
قسمت دوم
چگونه نویسنده شدم
...
بعد از سیلی خوردن من در کتابخانۀ تربیت رفتار پدرم با من تغییر یافت و احساس می کردم که پدرم مثل بزرگترها با من رفتار می کند.من هم سعی می کردم که رفتار و حتی نوع گفتار با پدرم را مؤدبانه تر کنم.تنها چیزی که در منزل ما از طرف پدرم تکرار می شد این بود که هر روز صبح همه را برای نماز صبح بیدار می کرد..البته من مدتها قبل از سیلی خوردن هر روز صبح به نانوائی شاطر احد می رفتم و سنگک تازه می گرفتم و پدرم با نان تازه ناشتا می خورد..و در مورد نماز هم من دیگر تقلب نمی کردم یعنی راستی راستی نماز می خواندم.
پدرم آدم خاصی بود..در عین حالی که یک انسان سنتی و مذهبی بود هرگز پشت سر هیچ آخوندی نماز جماعت نمی خواند.من بعد از مدتها از زبان پدرم شنیدم که می گفت:
این آخوندها حمد و سوره شان درست نیست.
موضوع آخوندها هم در محلۀ ما خاص بود...چند آخوند از روستا آمده بودند که معلوم شد اصلا سواد خواندن و نوشتن هم ندارند.دو نفر از این آخوندها در محلۀ ما و بقیه شان در کوچۀ بالاتریعنی (خداآباد...خداباد) می نشستند..آخوند دیگری هم بود که به خاطر سید بودن اش مورد احترام پدرم بود.او هم سواد کافی نداشت و گاهی برای یادگیری گلستان سعدی به منزل ما می آمد.یکبار پدرم مجبور در رودربایستی قرار گرفت و مجبور شد برای نماز جماعت همراه همان آخوند (که بعدها تا مقام جانشین امام جمعه هم پیشرفت کرد) به مسجد رفتیم.پدرم قبل از نماز آهسته به من گفت که در صف جماعت خودم حمد و سوره ام را بخوانم تا نمازم باطل نشود.
از خصوصیات دیگر پدرم مخالفت جدی با نوحه خوانی بود..پدرم معتقد بود به جای نوحه باید دستورات ائمه را اجرا کنیم..به اینکه برایشان گریه کرده و هر خلافی را انجام دهیم..با اینحال چون پدرم روایت بلد بود خیلی از شاعران آیینی تبریز به منزل ما می آمدند و اشعار جدیدشان را می خواندند و پدرم اشکالات محتوائی و گاهی شعری آنها را گوشزد می کرد.
تنها هیئتی که پدرم می رفت جلسات مرحوم آیت اله وحید الدین مرعشی نجفی پسر عموی آیت اله نجفی مجتهد بود که در جلسات ایشان مداحی ممنوع بود.
جلسات جناب نجفی دو سخنران دیگر هم داشت.یکی من بودم و دیگری همکلاسی من به نام حسن رهبری..ما هر هفته حدیث یا شعری آماده می کردیم و قبل از سخنرانی حاج آقا ما برنامه ای چند دقیقه ای اجرا می کردیم.در این مورد احساس می کردم پدرم با پدر حسن رهبری که در سئلاب بازارچاسی خیاطی داشت رقابت پنهانی داشتند ولی هیچکدام به روی خود نمی آوردند.
پیروزی پدرم در رقابت پنهانی با پدر حسن رهبری وقتی مشخص شد که حاج آقا نجفی مرا به عنوان حافظ جزء سی ام قرآن تایید کرد واز پدرم خواست که به قم برویم و نامه ای به پدرم داد که به آیت اله مرعشی نجفی مجتهد بدهیم.
پدرم مرا به قم برد و آیت اله مرعشی نجفی پس از خواندن نامه از من خواست که فلان سوره و فلان آیه را بخوانم و خواندم.ایشان هم پس از امتحان حافظ بودن مرا تایید کردند و مبلغ 20 تومن به اضافه یک خودنویس به من هدیه کردند.
من خوشحالی از از این بود که می توانستم با این پول یکعدد توپ فوتبال سوزنی بخرم تا با بچه محلها بازی کنیم.
در بازگشت پدرم به صورت گذری ..شاید هم حساب شده...مرا به مغازۀ پدر حسن رهبری برد و با آب و تاب نحوۀ امتحان آیت اله مرعشی و هدیه دادن اش را توضیح داد.
البته پدر حسن رهبری در ظاهر خوشحال بود ولی در چهره اش خطوطی از مغلوبی افتاده بود که در آن دقایق پاک نمی شد.
من سالها بعد شنیدم حسن رهیری هم نویسنده شده و یکی از کتابهایش کتاب سال در حوزۀ تحقیقات مذهبی شده است..ولی دیگر ارتباطی با او نداشتم.
من بعد از آن سیلی دیگر نویسندگی را رها کردم و با توجه به اینکه خانۀ ما محل رفت و آمد شعرای تبریز بود به سمت شعر کشیده شدم..در آن شرایط ذهنیت من فقط اشعار مذهبی بود.گاهی شعری می نوشتم و برای دوستان می خواندم..البته بعدها فهمیدم نوشته های من در آن زمان هیچ ارزش و عیار شعری ندارند و اینجا بود که برادر بزرگم مرحوم ناصر پوربزرگ به کمک من آمد و مرا با اصول اولیه ی شعر آشنا نمود.
پدرم گاهی سر حوصله بود و مرا به کوه عینالی می برد.گاهی هم مرا به باغمئشه ( قله) می برد و یک لیوان شیر که رویش زردۀ تخم مرغ هم زده می ریختند و خیلی هم خوشمزه بود می خرید.
جلسات حاج آقا نجفی در تبریز هفتگی بود و هر هفته در منزل یکی برگزار می شد.یکبار همراه پدرم در محلۀ چنداب(اگر اشتباه نکنم) می رفتیم که پدرم لحظه ای ایستاد.روبروی پدرم یکنفر در گاری دستی هندوانه می فروخت.فکر کردم که پدرم می خواهد هندوانه بخرد که حمل آن تا منزل خیلی سخت بود.اما پدرم به سمت شخصی که در کنار هندوانه فروش بود رفت و با او دست داد..آن شخص با من هم دست داد.پدرم ماجرای سیلی خوردن مرا به آن شخص تعریف کرد و آن شخص خیلی مکدر شد.پدرم رو به من کرد و گفت:
این آقا صمدبهرنگی هستند..ایشان هم نویسنده اند و کتابشان برنده شده است.
من هم اظهار خوشنودی کردم.صمد بهرنگی از من پرسید در چه موضوعی داستان می نویسی.من گفتم فقط یک داستان نوشته ام که در مورد (عزت چوپان) است..و بخشی از داستانم را تعریف کردم.صمد بهرنگی ظاهرا خوشش آمد و از من خواست باز هم بنویسم و ناامید نباشم.او تاکید کرد که داستان من حتما حرفی برای گفتن داشت که باعث سیلی خوردن من شده است.من کمی جرآت پیدا کردم و گفتم:
من با یکی از دوستانم بیش از 50 جلد کتابهای مایک هامر را نوشته ایم و ناشر آنرا به نام خودش چاپ کرده است. صمد بهرنگی لبخندی زد و گفت..
کتابهای مایک هامر را ول کن..برو تو جامعه ی خودمان و از مردم خودمان بنویس.ر ادامه ا من پرسید:
کتابهای مرا خوانده ای؟..گفتم نه..گفت اگر خواستی بخوان.
من (چشم) گفتم و دقایقی بعد با صمد بهرنگی خداحافظی کردیم و به منزل آمدیم.
نام صمد بهرنگی به ذهنم ریشه دواند.رفتم به بازار شیشه گرخانه ..از یک کتابفروشی (سینا) کتاب صمد بهرنگی را خواستم.کتابفروش خندید.گفت چرا کتاب صمد بهرنگی؟..گفتم من با او ملاقات کرده ام و او پیشنهاد کرده کتابهایش را بخوانم.او دفایقی با من صحبت کرد.من به او هم توضیح دادم که کتابی نوشته بودم و به خاطرش سیلی خوردم..کتابفروش از لابه لای کتابها کتابی درآورد .فکر می کنم کتاب (کچل کفترباز) را به من داد و با آنکه روی جلدش 10 ریال نوشته بود از من 8 ریال گرفت و در ادامه گفت:
هر کتابی خواستی بیا اینجا..اگر پول هم نداشتی به صورت امانی بهت می دهم.
و اینگونه شد که من با کمک کتابفروشی سینا تمام کتابهای صمد بهرنگی را خواندم و مسیر مطالعات من از مسیر کتابهای مایک هامر جدا شد.
من به مرور با شخصیت صمد بهرنگی آشنا شدم.منزل ما در مسیر کوه عینالی بود. بعضی از روزهای جمعه صمد بهرنگی با چند نفر از دوستانش از درب خانۀ ما رد می شدند و من هم که طبق معمول از اول صبح با توپ تنیسی که دائی ام از مکه آورده بود تنهائی بازی می کردم با صمد بهرنگی روبرو می شدم و سلام و علیکی می کردیم و هربار صمد بهرنگی از من می پرسید:
داستان تازه چی نوشته ای؟..
و من که به فاز شعر وارد شده بودم جواب منفی می دادم...تا اینکه بالاخره داستان (بادام تلخ) را نوشتم..
من هر جمعه نوشته ام را پشت در می گذاشتم تا هروقت صمد بهرنگی بیاید به او نشان بدهم...
افسوس دیگر او را ندیدم..
من در دبستان فرمانفرمائیان درس می خواندم.این مدرسه روبروی منزل (فرح دیبا) و شاید معروفترین دبستان تبریز بود...من از کلاس اول تا ششم در این دبستان درس خواندم..اکثر دانش آموزان این دبستان فرزندان ثروتمندان تبریز بودند.و اگر چند نفر مثل من برخورده بودند به اعتبار پدریا پارتی هائی که داشتیم در آن مدرسه وارد شده بودیم.از همکلاسی های من می توانم به کامران تاجفر فرزند یکی از سرهنگهای معروف آن زمان....جواد زنجیره فروش فرزند کارخانۀ کشباف که بعد از 57 در جنگ مسلحانه کشته شد..میرصمدی فرزند وکیل معروف..حسن رهبری که قبلا تعریف اش کردم...الهیاری که او هم تبدیل به یکی از چهره های معروف شد..و...
نمی دانم کدامیک از همکلاسی های من بود که گفت:
صمد بهرنگی را کشتند...فردا تشییع جنازه اش است..و همان شخص اعلام نمود که فردا به مدرسه نخواهد آمد و به تشییع جنازه ی صمد بهرنگی خواهد رفت.
روز بعد در نوبت صبح از کلاس ما فقط همان شخص غایب بود...بعد از ظهر به مدرسه آمد و گفت:
شعار مردم در مراسم تشییع صمد این بود:
بیز صمدی ایستیروخ..یعنی ما صمد را می خواهیم..
افسوس صمد به سفر ابدی رفته بود و من هم نتوانستم کتاب بادام تلخ ام را به او نشان بدهم.
در سال 58 کتاب بادام تلخ را چاپ کردم ..به جای مقدمه شعر(فریاد ارس) خود را گذاشتم.این کتاب در سال 1360 فیلم شد و جایزه هم برد..منتها من نه فیلم را دیدم ونه هیچکدام از کادر تیم فیلم از من اجازه  گرفته بودند.
پایان قسمت دوم
13/06/2018