۱۳۹۳ فروردین ۱۱, دوشنبه

سلام بردوست ارجمند...دوست درمحله فیس آباد...اهل کتاب و شعر....نویسنده آذری و ادیب ....یارو همنشین دیرین استادشهریار....جناب "علی وافی" .....فرارسیدن سالروزتولدتان رابه شما و خانواده محترم تبریک می گوییم ....امیدواریم هنوز و همیشه شادوسلامت باشید ...



سلام بردوست ارجمند...دوست درمحله فیس آباد...اهل کتاب و شعر....نویسنده آذری و ادیب ....یارو همنشین دیرین استادشهریار....جناب "علی وافی" .....فرارسیدن سالروزتولدتان رابه شما و خانواده محترم تبریک می گوییم ....امیدواریم هنوز و همیشه شادوسلامت باشید ...

سلام بردوست ارجمند...دوست درمحله فیس آباد...اهل کتاب و شعر....نویسنده آذری و ادیب ....یارو همنشین دیرین استادشهریار....جناب "علی وافی" .....فرارسیدن سالروزتولدتان رابه شما و خانواده محترم تبریک می گوییم ....امیدواریم هنوز و همیشه شادوسلامت باشید ...

سلام بردوست ارجمند...دوست درمحله فیس آباد...اهل کتاب و شعر....نویسنده آذری و ادیب ....یارو همنشین دیرین استادشهریار....جناب "علی وافی" .....فرارسیدن سالروزتولدتان رابه شما و خانواده محترم تبریک می گوییم ....امیدواریم هنوز و همیشه شادوسلامت باشید ...



سلام بردوست ارجمند...دوست درمحله فیس آباد...اهل کتاب و شعر....نویسنده آذری و ادیب ....یارو همنشین دیرین استادشهریار....جناب "علی وافی" .....فرارسیدن سالروزتولدتان رابه شما و خانواده محترم تبریک می گوییم ....امیدواریم هنوز و همیشه شادوسلامت باشید ...

می خواهم بهاری بشوم


....من هم می خواهم بهاری بشوم.....
بهار آمد ولی ما زرد ماندیم
به گوش دل دوصد غمنامه خواندیم
طبیعت رخت خود را باز نو کرد
ولی ما در لباس کهنه ماندیم
الاهی کاش ما هم رخت غم را
به دست پیک شادی می تکاندیم
الاهی کاش ما هم از محبت
نهالی کنج خانه می نشاندیم
چه می شد لحظه ای مرغ طرب را
به خلوتگاه دلها می کشاندیم
چه می شد قطره ای از جام شادی
به کام تشنه لبها می فشاندیم
سخن کوتاه وافی شکوه کافی ست
بگوآمد بهار و نغمه خواندیم
علیرضا پوربزرگ (وافی)

عزتلی روزگار


.........اشاره.......
بعضی از دوستان گله مندند که چرا اشعار ترکی ات را در صفحه نمی گذاری یا چرا کمتر شعر ترکی می گویی.در جواب این دوستان عزیز باید بگویم که اولا من بعضی از اشعارترکی ام را خارج از ایران و حتی با مقدمهء استاد شهریار به چاپ رسانده ام و بعضی از اشعار ترکی من حتی ترانه هم شدند.من افتخار می کنم که زبانم ترکی ست و اشعار زیادی به ترکی نوشته ام و اگر عمری داشته باشم باز هم خواهم نوشت.موضوع قابل ذکر این است که من 40 سال در اصفهان زندگی کرده ام و صحنه ء رقابت شعری من در اصفهان بوده است و به این دلیل کمتر به ارائه ء اشعار ترکی خود پرداخته ام.به قول شهریار که خطاب به من می فرماید :

دلم را بردی و غایب شدی یار مگر از دلبری تائب شدی یار
تو گه تبریزی و گه اصفهانی بگو یک مرتبه صائب شدی یار
حالا یکی از غزلهای ترکی خود را به همزبان ها و هم میهنانم تقدیم می کنم/ این شعر سالها پیش در باکو منتشر و حتی تراته هم شده است///
................ عزتلی روزگار........

بولبولوم غم یئمه باهار گله جاق
آیری قالدین اینان کی یار گله جاق
کونولون کد ه ر لی اولماسین داها
قیش دوشوب نفسده ن باهار گله جاق
گون یاییلماقدادی باغبانه دئه
گوله عزتلی روزگار گله جاق
باهارین بزه گی کامل اولمادا
گوی چمن گوللره هاوار گله جاق
هرنه ظلمون سینیر یالان وقاری
او قدر عدله اعتبار گله جاق
سیز محبت گولون ساچین یوللارا
ائوبزه سئومه لی نگار گله جاق
کدر اولما اگر یول هامار دیور
ائل اگر قاخسا یول هامار گله جاق
(وافی) نین سوزلری حبیبه شیرین
دشمن خلقه زهرمار گله جاق
این اشعار به زبان ترکی تبریز نوشته شد
علیرضا پوربزرگ (وافی)
Like ·  · Promote · 

استاد شهریار

Photo

استاد شهریار

Photo: ‎دوست عزیز فیسبوکی ام خانم مرضیه ایرانی شعری بهاری نوشته بود که من برای همراهی مطلع غزل زیر را نوتم و لحظاتی بعد این غزل وجودم را تسخیر کرد ومن بیت بعد وبیت بعدی اش را برایش فرستادم و چون حافظه ام یاری نکرد به اصل غزل مراجعه کردم و بارها وبارها آن را خواندم ویقین کردم که این غزل نه تنها شرح حال من بلکه شرح حال خیلی از دوستان است. من هم این غزل ناب را به همراه یک عکس انحصاری با استاد شهریار به  همهء دوستان تقدیم می کنم..این سومین بار است که غزل و متن را تایپ می کنم/وافی
.................بهار زندانی.......
بی تو ای گل نکند لاله به بار آمده باشد
من در این گوشهء زندان و بهار آمده باشد
چه گلی گر نخروشد به شبش بلبل شیدا
چه بهاری که گلش همدم خار آمده باشد
نکند بیخبر از ما به در خانهء پیشین
به سراغ غزل و زمزمه یار آمده باشد
از دل آن زنگ کدورت زده باشد به کناری
باز با این دل آزرده کنار آمده باشد
اینش آغوش وطن گر که در آن گردش خاطر
نوبت خاطرهء یار و دیار آمده باشد
یار کاو رفته به قهر از سر  ما هم ز سر مهر
شرط یاری که به پرسیدن یار آمده باشد
در دماغ دل از آن غالیهء زلف هنوزم
گوئیا قافلهء مشک و تتار آمده باشد
زلف شیرین که کمندی ست شکار افکن و شاهین
شرطش این است که خسرو به شکار آمده باشد
لاله خواهم شدنش در چمن و باغ که روزی
به تماشای من آن لاله عذار آمده باشد
چه به نوشینی آن شربت مرگم که نگارین
با گل و شمع حزینم به مزار آمده باشد
جان به زندان تن سوخته می خواستی ای دل
جز پی داغ تو دیدن به چکار آمده باشد
شهریار این سر و سودای تو دانی به چه ماند
روز روشن که به خواب شب تار آمده باشد
استاد محمد حسین شهریار‎

سال جدید و سوال جدید

سال جدید و سوال جدید
گفتند 30 کشور برای مراسم بین المللی نوروز به اسکی شهر ترکیه آمده اند.به سرعت خود را به آن شهر رساندم.مراسم در مقابل شهرداری و در فضای مناسب برگزار می شد و توسط بیلبوردهای بزرگ برای همه قابل رویت بود.چند کشور غرفه داشتند ودر مقابل غرفه های خود نمایشگاه صنایع دستی ارائه می کردند.تعدادی هم با لباس سنتی و بومی کشور خود ایستاده و با مردم عکس می گرفتند.
نزدیک ظهر غرفه ها شروع به توزیع غذا نمودند و با غذاهای سنتی خود از حاضرین پذیرایی کردند. در همین حال نیز نمایندگان هنری هر کشور به نوبت می آمدند وبرنامه های خود را اجرا می کردند.من هرچه منتظر گشتم نشانی از ایران و ایرانی ندیدم.در صورتی که باورم این بود و هست که نوروز متعلق به ایران و ایرانی ست.
در فاصله ء زمانی اجرای برنامه ها سری به غرفه ها زدم و از دیدن هنرهای دستی و نمادهای کشورها لذت بردم.بازهم از ایران و ایرانی خبری نبود.در گوشه ای ازغرفه ها که فکر می کردم ادامهء غرفهء قیرقیزستان است غرفهء کوچکی دیدم و به آن که بازدیدکننده ای هم نداشت نزدیک شدم .در روی میز کوچک این غرفه
یک جلد قرآن و یک سینی معمولی هفت سین قرار داشت و یک نفر ظرف شیرینی های ریز آرد نخودچی را مرتب می کرد در داخل غرفه هم دو خانم بی حجاب نشسته بودند (البته در قانون ترکیه حجاب اختیاری ست ولی در ایران نه) و با هم صحبت می کردند.من هنوز فکر می کردم که این غرفه متعلق به قیرقیزستان است و حیرت زده از این بودم که این خانمها چقدر شبیه ایرانی ها هستند.می خواستم از آقایی که پذیرایی می کند در همین مورد سوالی بکنم که چشمم به یک پرچم کاغذی و بدون حاشیهء ایران افتاد(بدون نوشته بهمن و با آرم بزرگ الله)...... و با دیدن این صحنه حس حقارت به من دست داد.یعنی ایران که در اصل مدعی اول جشن نوروز است با این کوچکی و حقارت در این مراسم شرکت کرده است.آنهم در کشوری که ایرانی ها میلیاردها دلار پول و هزاران کیلو طلا در آنجا دارند.!!!
ارزش سوال نداشت.چون عیار او را از شیرینی های اهدائی اش بدست آوردم. بلندگو اعلام نمود که بعد از ظهر همین مراسم دراستادیوم و رزشی دانشگاه (آنادولوanadolu ) برگزار خواهد شد و از ساعت 5 عصر اتوبوس ها آمادهء انتقال مراجعین به دانشگاه هستند.
ما ساعت 6 عصر با نگرانی از تاخیربه محل رسیدیم . در آنجا با چند دانشجوی ایرانی همراه شده و در حالی که شاهد آماده بودن ده ها اتوبوس بودیم سواریکی از همین اتوبوس ها شدیم.
استادیوم ورزشی دانشگاه بسیاربزرگ و ای بسا بهتر از استادیوم های وزارت وزرش ما بود.پلیس ها مردم را کنترل و به داخل هدایت می کردند.وقتی به در ورودی سالن رسیدیم به هرکدام از ما یک کیف سفید زیبا تحویل دادند که محتوی شام وآبمیوه و شکلات و... بود.
مراسم با سخنرانی های متعدد و خسته کننده برخلاف مراسم صبح با موضوع زبان و قومیت ترکها جریان داشت ودر سرودی که ساخته بودند اسم کشورها را گنجانده بودند که باز هم نشانه ای از ایران نشنیدم.
در داخل سالن هر کشوری برای خودش جایگاهی داشت و جوانان آن کشور پرچم خود را می چرخاندند.ما چون باز هم نشانه ای از ایران و ایرانی پیدا نکردیم در کنار افغانی ها نشستیم.یکی از دانشجویان ایرانی چشمش به چند پرچم ایران روی یکی از صندلی ها افتاد که در گوشه ء یکی ازآن پرچمها یک نفر هم نشسته بود.او فورا به طرف پرچمها رفت و آنها را آورد و ابتدا دو تا از آنها را روی نرده ها آویزان کرد که یک کار ابتکاری و منحصر به فردی بود.بعد از آن دوتا از پرچمها رابه دست گرفته و تکان دادند که خیلی زود از چوب لیز خورد و پایین آمد.باز هم دانشجویان توانستند با ابتکار دیگر وبا استفاده از سنجاق سر یکی از دختران دانشجو لیز خوردن آنها را مهارکنند و آن را بچرخانند.
دقایقی بعد فردی که صبح نروز مسئول غرفه بود ودر جایگاه ویژه نشسته بود به طرف پرچمها آمد و با خشم و غضب یکی از پرچمها را کند و به صندلی خود برگشت و همراه با موسیقی سالن آن را به حرکت درآورد.او گاهی هم نگاهی به جمع ما می کرد ومعلوم نبود که نگاهش مهرآمیز یا کین آلود است.همین شخص دقایقی بعد پرچم ایران را کنار گذاشت و پرچم ترکیه رابه حرکت دردست گرفت که تعجب دانشجویان ایرانی را برانگیخت.....
متن سخنرانی ها که مثل سخنرانی های خطبای ما کشنده و خسته کننده بود در مورد زبان و اقوام ترک بود ولی اصلا از حداقل 35 میلیون ترک ایران زمین که تعدادشان از کل جمعیت بیش از 4 کشور شرکت کننده بیشتر بود کلامی گفته نشد.حتی کسی که در مورد نوروز صحبت می کردنشنیدم نامی از ایران برده باشد.در صورتی که همین کشور ترکیه درسخن یکی از طرفداران ترکان ایران هست.!!!!!!!!!!
بعد از سخنرانی ها بالاخره نوبت هنر شد و هنرمندان کشورهای مختلف به اجرای برنامه پرداختند.در یکی از این برنامه ها بیش از 500 نفر با هم به صحنه رفته و رقص ماندگاری را به نمایش گذاشتند.
دانشجویان ایرانی وقتی غرورشان بیشتر شکست که بعد از مراسم متوجه شدند نمایندگان همه کشورها پرچمهای کوچک و دستی خود را جمع کرده اند و فقط پرچمهای دستی ایران که ما از وجود آنها بی اطلاع بودیم زیر پای انبوه مردمی که د رحال خروج از سالن بودند مانده است.
من به عنوان یک ایرانی که عمری فقط شنیده ام (هنر نزد ایرانیان است و بس) چون یقین دارم که فرهنگ و هنر برای قدرتمندان ما ارزشی ندارد از خوانندگان محترم این مطالب سوال می کنم::
1-آیا مراسم نوروز به ایرانیان تعلق دارد ؟اگر ما داعیه دار این مراسم هستیم چرا ایران این گونه عمل کرده واعتبار احترام نوروز ایرانیان را شکسته است؟
2-آیا ترکیه نمی داند که در ایران بیش از 35 میلیون ترک زبان زندگی می کنند؟ چرا حتی نامی از آنها نبرد؟در صورتی که در ابعاد دیگرهمیشه ادعای حمایت از آنها رادارد.
3-از این همه اپوزیسیون خارج از کشور کسی از انجام این مراسم خبری نداشت؟ اگر بگوید (نه) باید بگوییم وای به روز ایرانی که به دست این بی خبرها بیفتد.و اگر بگوید( آری) وآنها که در یک ماه گذشته همه فیسبوک ها و تویترو.... را با مطالب نوروز پر کرده بودند کجا تشریف داشتند ؟
4-و اما حکومت جمهوری اسلامی اگر نمی خواست حضور قابل قبول داشته باشد چرا در این مراسم حاضر شده بود؟ و بدتر از این چرا پرچمی را که خود باور دارد رو نکرده بود و احترام آن را نگه نداشت.در صورتی که...........
در خاتمه ترسم از این است که فردا نوروز هم مثل مولوی و ملانصر الین و ده ها دانشمند قدیم و صدها متفکر جدید شناسنامهء ایرانی خود را از دست بدهند...
با تقدیم احترام به ایران و ایرانی.....علیرضا پوربزرگ وافی2/1/93 مطابق با22/3/2014
 (9 photos)

اولین شیفت شب.......

کارگاه به برکت 4 ایرانی رونق گرفته بودو سفارش کار مرتی می رسید.به همین دلیل تصمیم بر این شد که کار در دو شیفت انجام شود.برای این پروژه قرار شد به غیر از اوزه ل(پسر صاحبکار) و زنش من و یک ایرانی دیگر هم در شیفت شب باشیم.
متاسفانه دردقیقهء 90 دوست ایرانی ما نیامد و مجبور شدیم شیفت شب را با سه نفر انجام بدهیم.آن هم درهوای ده درجه زیر صفر.....
با ورود به کارگاه من به طرف بخاری رفتم.بخاری کارگاه از بشکه درست شده بود .معمولا به غیر از چوبهای فراوان هرچه گیرمان می آمد داخل آن می انداختیم و آسیاب بخاری کارگاه همه چیز را خرد می کرد.آن شب نه تنها من بلکه اوزه ل هم نتوانست بخاری را چاق کند .حتی دو گونی خاک اره هم چاره ساز نشد و دود همهء کارگاه را گرفت.با این وضع کار ما شروع شد .کاری که همه اش با آب و اسید و آهن همراه است.
اگر قبلا چسبیدن آهن گرم را به دست را از روی دستکش قبلا تجربه کرده بودم آن شب چسبیدن آهن سرد به دست را هم تجربه کردم.بخاری فقط دود می داد. با این حال من گاهی از فشار سرما و سردی آهن ها برای لحظاتی به کنار بخاری دودی می رفتم تا فقط حس گرما در من ایجاد شود.اوزه ل سگ کارگاه را هم باز کرده بود وسگ در کارگاه جولان می داد و هروقت به من نزدیک می شد از ترس نفسم بند می آمد .این سگ از نژاد گرگ بلژیک بود ومن ترس از آن داشتم که در آن وقت شب حس گرگ بودنش تحریک شود و مرا هم مورد حمله قرار بدهد.به همین اندیشه مرتب این شعر در ذهنم می دوید(عاقبت گرگ زاده گرگ شود/گرچه با آدمی بزرگ شود)..
با توجه به اینکه نحوهء کار در کارگاه به گونه ای ست که باید دو نفر دونفر کار بکنیم من تنها مانده بودم و با آن وضع سرما و دود و وحضور سگ مجبور بودم قطعات بعد از شستشو را با شعله پوش گاز خشک کنم.گاهی هم اوزه ل و یا خانمش برای ردیف شدن کارها به کمک من می آمدند و حتی زیر لب به دوست ایرانی ما بد و بیراه می گفتند.
آنشب چون کارها به کندی پیش می رفت نمی توانستیم فرصتی برای استراحت ایجاد کنیم در صورتی که در شیفت روز بعد از سری شدن کارها معمولا فرصت استراحتی هم داشتیم.
بخاری فقط دود می کرد وفضای کارخانه تاریک شده بود.ولی از گرما خبری نبود.با این حال من گاهی بی اختیار به طرف بخاری می رفتم تا حس گرما را در وجودم حفظ کنم.
ساعت یک نصف شب بود که اوزه ل دستور پایان عملیات کاری را صادر کرد .مسیر کارگاه تا شهر طولانی بود واوزه ل پیشنهاد کرد که به منزل آنها برویم.من آنقدر خسته بودم که بدون تعارف پذیرفتم.. درست در لحظه ای که می خواستیم از کارگاه خارج شویم بخاری گر گرفت وخیلی عالی چاق شد.هر سه نفر نگاه به همدیگر کرده و لبخند تلخی بر لب راندیم .با این حال به طرف بخاری رفته و دقایقی گرم شدیم....
وقتی به منزل رسیدیم اوزه ل مرا به آشپزخانه برد و و شیشه های آبجو(بیرا) و راکی را در مقابل من گذاشت.زنش به اتاق رفت وزمانی که به آشپزخانه رسید متوجه شدم که لباس کارش را عوض کرده و لباس مرتب پوشیده است.او با لحن کمی تندی به اوزه ل گفت چرا در آشپزخانه ؟ و بعد از ما خواست به هال برویم و خودش به اوزه ل کمک کرد که لیوان و شیشه های مشروب را به هال آورد.
من اولین بار بود که با اوزهل با فاصلهء کمی می نشستم .وقتی به چهره اش دقیق شدم دیدم او هم مثل عثمان و من از دماغش آب سرازیر می شود وامتداد دو طرف لبش هم آب اداخته است. زنش هم مرتب دماغش را می کشید و او هم مثل بقیه بود. اوزه ل متوجه نگاه حساس من شد و با لحن تند وسرسع همیشگی به زنش گفت که دارو بیاورد و لحظاتی بعد خودش و خانمش با استفاده از یک داروی استنشاقی از دماغ به حالت عادی برگشتند.
دومین دستور اوزه ل به زنش در خواست یک بطری راکی دیگر بود .یعنی بطری اول تمام شده بود.زنش در حالی که بلند می شد رو به من کرد و گفت=
در کارگاه به من دستور وردن چایی می دهد و در خانه دستور آوردن راکی.من هم مثل او کار کرده ام وخسته هم هستم.. ولبخند تلخی زد و به آشپزخانه رفت و با یک بطری راکی برگشت.
اوزهل وقتی سرش داغ شد گفت=
علی آبی بابای من یک بار تمام زندگی اش را در قمار باخته .
با تعجب گفتم =چه جوری؟....گفت چه جوری ندار.قمار بازی کرد و زندگی و کارخانه اش رادر سر میز قمار گذاشت.اتفاقا زندگی اش را به همین عثمان خودمان باخت.منتها بعد از باخت از عثمانمهلت خواست که به او فرصت بدهد تا از بانک وام بگیرد وبه عثمان بدهد.عثمان هم در کمال مردانگی پذیرفت.پدرم از بانک وام گرفت وبه عثمان داد ولی چون قسطها سنگین بود نتوانست از عهدهء پرداخت برآید و بانک کارخانه اش را مصادره کرد.
گفتم پس چرا عثمان کارگری می کند.گفت=عثمان هم در قمارهای بعدی همهء دارائی اش را باخت و حتی به زندان افتاد.او بدتر از پدرم مجبور شد خانه اش را هم بفروشد واجاره نشین بشود.
گفتم بعد چی شد؟ گفت = پدرم از مادرش پول گرفت و این کارخانه را راه انداخت وچند سال است با هم کار می کنیم.
گفتم =مگر قبلا با هم کار نمی کردید؟ گفت =نه من در کارخانهء زنم کار می کردم.با شنیدن این مطالب واقعا داشتم شاخ در می آوردم که زنش متوجه من شد و گفت=
علی آبی من هم فابریکا(کارخانه ) داشتم اوزهل ه م با من کار می کرد.
گفتم= کارخانهء تو چی شد؟ گفت=
من چند سال مالیات ندادم و هرسال جریمه خورد ا اینکه 300 هزارلیر بدهکار شدم.مجبور شدم کارخانه را بفروشم و بخشی از بدهی مالیاتی خود را بدهم .هنوزهم بدهکارم و به خاطر بدهکاری حتی بیمه هم نیستم.
گفتم=تکیف شما چه خواهد شد؟ گفت= وکیلم در خواست عفو کرده و حتما دولت به بدهی من تخفیف خواهد داد.گفتم= الان چقدر دیگر بدهکاری؟ گفت=
شاید با جریمه هایش دوباره همان 300 هزارلیر بشود . ولی قسط بندی می کنند و دیگر به آن بهره تعلق نمی گیرد.گفتم= پس در جمع شما فقط اوزه ل کارخانه نداشت.گفت=
اتفاقا او هم ارخانه داشت و کارخانه اش از همهء کارخاه های ما مرتب تر بود.با تعجب گفتم=کارخانهء اوزه ل چی شد؟ گفت=
کارخانهء اوزه ل را هم زن اولش به باد داد .او هم مجبور شد زنش را بعد از این ماجرا طلاق بدهد وبعدش آمد کارخانهء ما...گفتم و بعد با هم ازدواج کردید؟ گفت =ائوئت(بله)
گفتم = حالا چه فکری برای پس انداز کردید که بتوانید بدهی تان را بدهید؟ زن آهی کشید وگفت= اوزه ل روزی 70 لیر مشروب می خورد و دو نفری هر روز 5 بسته سیگار می کشیم و با این همه مخارج می توانیم چیزی پس انداز کنیم.فقط من از بابا حقوق نمی گیرم.و قرار است وقتی بدهی من معلوم شد آن وقت بگیرم و بخشی از بدهی ام را بدهم...
زن اوزهل که با گفتن خاطرات خود هم سبک شده بود وهم بغض آلود.. رو به من کرد و گفت= شما چی ؟ شما بدهی ندارید؟ گفتم =
من مثل شما نه روزی 70 لیر پول مشروب داده ام و نه این همه سیگار می کشم.در عمرم یک بار از بانک قوامین ایران 8 میلیون وام گرفتم و دستش آنقدر سنگین بود که نتوانستم قسط هایش را بدهم. بانک قوامین تصمیم به فروش خانه ام گرفته بود که با کمک پارتی و آشنا مجبور شدم 33 میلیون بدهم و از شر بدهی قوامین خلاص بشوم.در ایران بانک قوامین بانک خانه خراب کنی ست و هر کس از آنجا وام می گیرد آخرش خانه و زندگی اش را روی آن می گذارد و به بانگ می دهد.دیگر بعد از آن از هیچ کس و هیچ بانکی وام نگرفته ام.زن آهی کشید و گفت= خوش به حالت....
اوزه ل مرتب راکی می خورد وبه من تعارف می کرد. من از خستگی و از تاثیر صحبت های آن زن و شوهر ازحالت عادی خارج شده بودم و می خواستم از آن جو سنگین رها بشوم... لحظاتی بعد زن بلند شد وگفت= پاردین(ببخشید) من می رم بخوابم.همین بهانه ای شد که من هم بلند شده و به اتاقی که برایم در نظر گرفته بودند بروم........
صبح که بیدار شدم یاد خوابی افتادم که دیشب دیده بودم.خواب دیدم نمایندهء بانک قوامین به ترکیه آمده ومی خواهد خانهء اجاره ای مرا مصادره بکند........پایان علیرضا پوربزرگ وافی 3/1/1393/مطابق با 23/3/2014