۱۳۹۷ شهریور ۱۳, سه‌شنبه

غریب خانه


یک شعر یک خاطره (1)
....
بعد از 6 سال غربت نشینی دیروز یکی از دوستانی که با هم در مجله کار می کردیم با من تماس گرفت و پس از سلام و احوالپرسی جانانه اعلام کرد که اکثر نوشته های مرا در فیسبوک و .... می خوانند ولی جرآت تیک زدن و کامنت نوشتن را ندارند.من این موضوع را بارها از طرف خیلی از نزدیکان شنیده بودم و در جواب گفتم اشکالی ندارد...همین که می خوانید نوعی مشارکت با من است.
سپس خاطراتی از گذشته های شیرین بین ما رد و بدل شد. در نهایت او اشاره به شعری کرد که من به درخواست او نوشته بودم.ماجرا از این قرار بود که او با همسرش شدیدا دعوا کرده بود و قصد جدائی داشت. به همین دلیل از من خواست که شعری در وصف حال او بنویسم..سپس شروع به تعریف مشکلاتش پرداخت به طوری که من گریه ام گرفت.در نهایت از من خواست که شعری برایش بنویسم. من قبول کردم به شرطی که در موضوع جدائی از همسرش مدتی صبر کند و من شعر زیر را برایش نوشتم و تحویل دادم.
از قرار معلوم او این شعر را در اتاق کار خود برای دوستان دیگر خوانده بود.من وقتی به طور اتفاقی از اتاقم بیرون آمدم متوجه تعدادی از همکاران شدم که در صف فتوکپی ایستاده اند و یکی از منتظرین صف به من گفت که برای کپی شعر من صف بسته اند.
من از اینکه شعرم این همه طرفدار پیدا کرده بود در درون خوشحال بودم ولی از اینکه این همه همکار فرهنگی من به داشتن این شعر داوطلب شده بودند دلم به درد آمد.

این شعر باعث شد که در روزهای بعدی دوستان دیگری به اتاق من آمدند و از من شعری در وصف حال زندگی خودشان خواستند.
حالا به اصرار و درخواست اولین متقاضی شعر ابتدا شعر مود درخواست دوستم را در اینجا می نویسم. امیدوارم شما خوانندۀ گرامی از این شعر خوشتان نیاید.
علیرضا پوربزرگ وافی
...////....
غریب خانه
..
من در میان خانه غریبم کمک کنید
اینجا غریب کوی حبیبم کمک کنید
روزی در اوج بودم و امروز در حضیض
بازیچۀ فراز و نشیبم کمک کنید
خیری ندیدم از پسر و دختر و زنم
تندیس نقص و زحمت و عیبم کمک کنید
همسر نگو همیشه رسول تشنج است
ریزد شرنگ شبهه به ریبم کمک کنید
در پیش چشم کودک و داماد و نوعروس
دیگر شبیه شئ عجیبم کمک کنید
قبل از شروع حملۀ اول به هر طریق
مغلوب طعنه های رقیبم کمک کنید
صف بسته اند جمله به کشتار خواهشم
افسوس خنده گشته نصیبم کمک کنید
ایکاش همنشین شقایق نمی شدم
بیمار بی دوا و طبیبم کمک کنید
کانون گرم خانۀ من سرد و یخ زده
سرشانه جمع و دست به جیبم کمک کنید
گوئی دگر مقام پدر رنگ باخته
خیلی به پیش بچه غریبم کمک کنید
این بیکسی نصیب سگ کوچه هم مباد
ولگرد کوی تنگ حبیبم کمک کنید
یارای شرح فاجعه از من گرفته اند
یاران اهل شعر و ادیبم کمک کنید
مرگی غمین قدم به قدم در پی من است
دیگر نمانده صبر و شکیبم کمک کنید
وافی به آه و ناله و فریاد گفت
آونگ چارچوب صلیبم کمک کنید
پایان قسمت (1)
بازنویسی
05/09/2018

از پوشک تا انقلاب

از پوشک تا انقلاب

۱۳۹۷ شهریور ۱۰, شنبه

جشن نکاح

جشن نکاح (عقد)......NİKAH SALONU
...
این بار خیالم راحت بود که سالن مورد نظر را می شناسم و مستقیم به سالن خواهم رفت.و قطعا خاطرۀ تلخ نیافتن سالن تکرار نخواهد شد.به همین دلیل با طمانینه کارهایم را انجام دادم و نیم ساعت مانده به شروع مراسم از منزل خارج شدم و به ایستگاه اتوبوس آمدم.
سالن مورد نظر برایم آشنا بود چرا که بارها در همان سالن شعر خوانده بودم و نیز در ایامی که به فیزیوتراپی می رفتم هر روز از مقابلش رد می شدم .
اتوبوس خالی بود. من هم در صندلی جلو نشسته بودم.در چند ایستگاه مسافرین از رانندۀ اتوبوس راهنمائی می خواستند و راننده به صورت مبسوط و تشریحی راهنمائی می کرد.
در طی مسیر راننده مرا که یکی از 3 مسافر اتوبوس بودم مورد خطاب قرار داد و گفت:
امروز مسافر کم است.
من هم درجواب او گفتم: بله چون روز تعطیلیه به همین خاطر خلوت است.
راننده با شنیدن لحن کلام من گفت : آذری می سین؟
گفتم بله..و شروع به تعریف از باکو و خاطرات سفرش به آنجا کرد.من صبورانه گوش کردم و وزمانی که کلام دلی اش تمام شد گفتم:
من اهل تبریزم آذربایجان ایران..
و به این صورت سر صحبت باز شد و از هر دری سخنی گفتیم و زمانی که از من پرسید به کجا می روی گفتم سالن نکاح حسن پولادخان..گفت:
من ترا در آنجا پیاده خواهم کرد..من هم از او تشکر کردم ونشستم.
وقتی به ایستگاه حسن پولادخان رسیدیم.من بلند شدم که پیاده شوم ولی راننده از من خواست که بنشینم.من به او گفتم که سالن مورد نظر من همینجاست..ولی او با اصرار گفت که سالن نکاح حسن پولادخان حدود 5 کیلومتر جلوتر است.
کمی با خود کلنجار رفتم و در نهایت به خودم نهیب زدم که این رانندۀ دلسوز که مسافرین اش را اینگونه صمیمانه راهنمائی می کند قصد بدی ندارد ووقطعا می خواهد به من که یک یابانجی (بیگانه) هستم کمک کند.و با خیالی نه چندان پریشان نشستم.
اتوبوس ایستگاه به ایستگاه جلو می رفت و هرچه از ایستگاه حسن پولادخان دور می شد کمی به دلهره و نگرانی من افزوده می شد.در نهایت راننده در سر 4 راهی توقف کرد و به من محلی را نشان داد و گفت:
سالن نکاح همینجاست .و مرا در همان نقطه که محل ایستگاه هم نبود و شنیده بودم که هر راننده ی اتوبوسی مسافرین اش را در محل غیر ایستگاه پیاده کند 200 لیر جریمه می شود پیاده کرد و من پس از یک تشکر صمیمانه از ایشان جدا شدم و به طرف سالن رفتم.
پس از کمی چپ و راست رفتن ها بالاخره درب ورودی سالن نکاح را پیدا کردم و وارد شدم..طبقۀ اول تمام دربها بسته بود..به طبقۀ دوم رفتم..آنجا هم در سالن بسته بود .به خیال آنکه مراسم نکاح در طبقۀ سوم بوده باشد لنگ لنگان به طبقۀ سوم رفتم و دیدم که درب سالن آنجا هم بسته است..
با ناراحتی 3 طبقه را پائین آمدم.و دقایقی در محوطۀ بیرون سالن روی صندلی های شهرداری نشستم و سیگاری روشن کردم و کمی افکارم را تمرکز دادم و با خود گفتم:
تو که محل مراسم حنا را نتوانستی پیدا کنی باید به هر نحوی که هست محل مراسم نکاح را پیدا کنی وبه میزبانت ثابت کنی که قصد آمدن داشتی نه بهانه ای برای طفره رفتن.
با این اندیشه تصمیم گرفتم دوباره به محل سالن فرهنگی حسن پولادخان برگردم.ابتدا تصمیم گرفتم که با تاکسی بروم.و با خود برآورد کردم که حدود 30 لیر کرایۀ تاکسی خواهد شد.وقتی می گویم 30 لیر یعنی نزدیک به 60 هزارتومن پول ایران. پولی که هر روز ارزش اش کمتر می شود و توان خرید ما را ضعیفتر می کند.پس از چرکه انداختن های ذهنی تصمیم گرفتم با مینی بوسهای مسیر به سالن اصلی برگردم.به این نیت جاده را به طور غیرقانونی و از محل غیر مسیر عابر پیاده قطع کردم و اولین مینی بوس را سوار شدم.
مینی بوس پس از طی چند صدمتر راهنما زد و از مسیری که مورد نظر من بود خارج شد.وقتی از راننده سؤال کردم که به اودون پازاری می رود یا نه گفت:
مسیر ما استادیوم است.بعد از من پرسید کجا می خواهی بروی گفتم سالن نکاح..گفت فقط خانۀ معلم سالن نکاح دارد و راهش را ادامه داد.من به اصرار از او خواستم مرا پیاده کند چرا که خانۀ معلم را می شناختم و قصدم رفتن به آنجا نبود.
وقتی پیاده شدم تصمیم گرفتم که الباقی مسیر را تا سالن حسن پولاد خان پیاده بروم. در راه به چند کاروان ماشین عروس و ماشین سنت برخورد کردم.دلم می خواست جلو یکی از این کاروانها را بگیرم و آدرس محل نکاح مورد نظرم را پیدا کنم..ولی آنها چنان محو بوق زدن و شادی بودند که توجهی به نگاه های مظلومانۀ من نداشتند..
زمان به سرعت می گذشت و من با پاهائی که درد می کرد جلو می رفتم و تلاش می کردم که خود را به سالن نکاح برسانم.
بالاخره به ساختمان سالن حسن پولادخان رسیدم و چون راه را بلد بودم به سرعت پله ها را طی کردم واز درب پشتی سالن وارد شدم.عده ای نشسته بودند و یک نفر مشغول صحبت و انجام حرکتهای خاص بود که فهمیدم کلاس آموزش تئاتر است.لحظه ای ایستادم. مدرس کلاس با دیدن من لکنتی به کلام خود داد و به من خیره شد. احساس کردم که غریبه و یابانجی بودن مرا دریافته و با نگاهش از من می خواهد از سالن خارج بشود..در حالی که من زیر نگاه تخریبی او از سالن خارج می شدم با خود گفتم:
این آقا نمی داند که من خودم سالها درس تئاتر و فیلمنامه نویس و شعر درس داده ام .... از نظر اینها من یک یابانجی هستم و ارزش و اعتباری ندارم..من ارزش و اعتبارم در ایران است همانطور که ارزش و اعتبار این مدرس در محدودۀ خودش هست و این برخوردها ثابت می کند که تئوری سعدی در مورد اینکه هنرمند هرجا برود عزت و احترام دارد در این ایام مردود است.
با این اندیشۀ تلخ وقتی به درب خروجی سالن رسیدم اتوماتیک درب خروجی عمل نکرد. دنبال درب و خروجی دیگر گشتم و روزنه ای پیدا نکردم..اطراف را برانداز کردم و بر مبنای تجربه ای که داشتم به انتهای روبروی چشم الکترونیکی درب اتوماتیک رفتم و با سرعت به طرف درب خروجی آمدم که خوشبختانه درب باز شدو خارج شدم.
تصمیم داشتم به منزل برگردم که ناگهان چند نفر را پیش رویم دیدم . وقتی نگاه کردم چهره های آشنای شعرا و هنرمندان را شناختم.یکی از آنها با دیدن من گفت:
وافی بیگ دیر کردی..مراسم تمام شد.گفتم.. می دانم فقط بگو سالن کجاست..و او درب ورودی سالن نکاح را که در جوار درب ورودی سالن فرهنگی بود نشانم داد و به سرعت پله ها را طی کردم و وارد سالن شدم.
اولین کارم این بود که خود را به میزبان و دعوت کنندۀ خود خانم صفیه که از نقاشان و عکاسان و شاعران مطرح است رساندم و پس از سلام و تبریک موضوع گم شدن ام را گفتم و پوزش خواستم.
ایشان با صمیمیت و مهربانی مرا پذیرفتند.نگاهی به اطراف کردم و چند تن از شعرا را دیدم و به جمع آنها پیوستم و چند عکس گرفتم.
مهمانان با عروس و داماد عکس می گرفتند.دوربین ام را به یکی از خیل عکاسان حاضر در سالن دادم و از او خواستم که عکسی از من و عروس و داماد بگیرد و به سمت عروس و داماد رفتم و در حالی که با داماد دست می دادم به او گفتم:
من شاعر ایرانی علی وافی هستم که برای شما شعر گفتم.
داماد با شنیدن نام من و شعری که نوشته بودم صمیمانه مرا بغل کرد مهربانانه از بابت شعری که نوشته بودم تشکر کرد و عکاس همراهم عکسی گرفت.
دقایقی بعد وقتی احساس کردم که مهمانان در حال خروج از سالن هستند به طرف میزبان رفته و پس از تشکر از ایشان از سالن خارج شدم..
از نظر من راننده برای من هم خوبی کرده بود و هم بدی..من در آن لحظه نمی توانستم این کارش را سبک و سنگین کنم..
من می توانستم درست در روبروی سالن حسن پولاد خان سوار اتوبوس بشوم و برگردم..ولی از ترس اینکه با همان راننده که مرا با خود آورده بود روبرو بشوم تصمیم گرفتم با پای پیاده به منزل برگردم.
پایان
01/09/2018
LikeShow more reactions

شرمنده



دنیا بویی بو غملی حکایت یئته ر منه
یار اولماسا بو دنیادا اؤلمه ک نه ساده دیر
هجران دئمه بو قانلی حکایت یئته ر منه
شرمنده یم نفس چکیره م سنسیز ای گؤزه ل
تا من وارام بو گیزلی خجالت یئته ر منه
من آیری یار توتمامیشام توتمارام دا هئچ
میدان عشقده بو شجاعت یئته ر منه
دوستون یولوندا جان وئره ره م امتحان ائله
ثابت ائدیم مدال رفاقت یئته ر منه
فیکریم دیلیم گؤزوم غزلیم آختارار سنی
یارا بو بؤلگولرده صداقت یئته ر منه
رؤیالریمده هر گئجه گوندوز ایشیلدیسان
عشقی داداندا بؤیله حلاوت یئته ر منه
(وافی) داریخما آیریلیغا دؤز اومود یارات
سؤیله او یار گمشده غایت یئته ر منه
01/09/2018 ترکیه
.....
Şermende
…..
Sen olmasın yanıkli hikayet yeter bana
Dünya boyu bu ğamli hikayet yeter bana
Yâr olmasa bu dünyada ölmek ne sade dır
Hicran deme bu kanlı cinayet yeter bana
Şermende yım nefes çekirim sensiz ey güzel
Ta ben varım bu gizli hecalet yeter bana
Ben ayri yâr tutmamışım tutmarım da hiç
Meydan I aşkde bu şücaet yeter bana
Dostun yolunda can verelim imtahan ele
Sabit edim midal I refaget yeter bana
Fikrim. Dilim. Gözüm. Gazalım. Aktarır seni
Yara bu bölgülerde sedaget yeter bana
Röyalerimde her gece gündüz ışldısın
Aşki dadan da böyle helavet yeter bana
(Vafi) darıkma ayrılığa döz umut yarat
Söyle o yâr I gomşode ğayet yeter bana
Alivafi
01/09/2018

۱۳۹۷ شهریور ۳, شنبه

سالن اشتباهی


سالن اشتباهی
...
برای جشن حنابندان دعوت بودم.شعری برای عروس و داماد هم نوشته بودم.در روز موعود به همراه دوست و مهمان افغانم به طرف محل مراسم حرکت کردیم.قبل از آن همسایۀ ایرانی من کروکی محل را از گوگل گرفته بود و ما نطمئن بودیم که به راحتی سالن را پیدا خواهیم کرد.وقتی به محدودۀ آدرس مورد نظر و کروکی اهدائی همسایه رسیدیم برای اطمینان از یافتن آدرس از یک نفر کمک خواستم.ایشان پس از شنیدن نام محل و دیدن کروکی محلی را به ما نشان داد.هرچه گشتیم محل مورد نظر پیدا نشد.مجبور شدیم سمت خیابان را عوض کنیم و باز هم گشتیم و پرسیدیم.ولی محل مورد نظر ما پیدا نشد که نشد.
حالا دیگر از ساعت شروع مجلس یکساعت هم گذشته بود ولی من و مهمانم دربه در کوچه ها و خیابانها بودیم.وقتی وارد قهوه خانه ای شدیم مطمئن بودم که یکی از افراد حاضر آدرس مورد نظر را بلد خواهد بود. اولین نفر گفت:
این آدرس در مرز یونان و ترکیه است.
دومی گفت ..کروکی اینجا را نشان می دهد.
سومی سمتی مخالف را نشان داد وگفت: از این طرف بروید.
وقتی نزدیک یک اداره رسیدیم نگهبان در قبل از سؤال ما گفت:
سمت راست اولین در...فهمیدم که قبل از من افراد دیگری دنبال آن آدرس بودند.
بالاخره وارد سالن شدیم.میزبان ما خانم صفیه نقاش و عکاس معروف بود و من وظیفۀ خود دانستم که ابتدا ایشان را پیدا کنم و اعلام حضور بکنم.به همین دلیل همراه مهمان افغانم وارد سالن شدیم.خانمهای با حجاب و بی حجاب با شوق زیاد می رقصیدند و ما هم دقایقی به تماشای هنرنمائی آنها ایستادیم.در این حال خانمی محجبه به سمت ما آمد و اعلام نمود که این سالن مخصوص خانمهاست و ما را به بیرون راهنمائی کرد.من از آن خانم در مورد میزبانم سؤال کردم و ایشان اعلام نمود که چنین شخصی را نمی شناسد. من با تاکید گفتم که این خانم مادر داماد است.این خانم بی آنکه جوابی به من بدهد آقائی را صدا کرد و خود به سالن برگشت..آن آقا هنوز به ما نزدیک نشده بود که فرد دیگری او را صدا کرد و او به سمت آن شخص برگشت و ما را رها نمود.
در مقابل مهمان افغانم کمی خیط شده بودم.برای آرامش درونی خودم او را مورد خطاب قرار دادم و گفتم:
هرچه باشد از شعرا و نویسندگان در این مجلس هستند و حالا یکی پیدا می شود و با این نیت از او خواستم که وارد سالن مردانه بشویم.
وقتی از اولین نفر در مورد میزبانم سؤال کردم جواب ناامید کنندۀ ..نمی شناسم...را داد و مرد میانسالی را که لباس رسمی پوشیده بود به ما معرفی کرد.ما به سمت ایشان رفتیم. ایشان با گشاده روئی به ما خیرمقدم گفت . وقتی من به او در مورد میزبانم صحبت کردم و گفتم میزبان ما نقاش و عکاس و شاعر است ایشان با انگشت اشاره به میزی کرد و گفت:
اتفاقا ما هم یک شاعر در اینجا داریم که ناگهان چشمم به سلیمان شن افتاد.با دیدن او نگرانی هایم برطرف شد و به سمت او رفتم و همدیگر را بغل کردیم. لذت این بغل کردن بیشتر به خاطر این بود که بخشی از خیطی من جلوی مهمان افغانم کم می شد.
سلیمان ما را به سر میز خود برد وما را به افراد نشسته در دور میز معرفی نمود. بلافاصله دستور آبمیوه و شیرینی صادر کرد و گارسون به سرعت به پذیرائی از ما پرداخت.
من در حین صحبتهای نارس خود چند عدد شیرینی خوردم .چون هم خیلی راه رفته بودم و هم به خاطر حضور تعمیرکاری که برای تعمیر یخجال سوخته ام آمده بود فضای کافی در آشپزخانه برای پخت ناهار نداشتم.
صحبتها از هر دری آغاز شد و سلیمان شن مرا به عنوان یک شاعر ایرانی به دوستانش معرفی نمود. یکی از آنها با کنایه یا تمنا یا شاید تمسخر از من خواست که شعری به این مراسم بنویسم. من کاغذ خواستم بلافاصله یکی از پاکتهای کارت دعوت پاره و جلو من گذاشته شد. من اسم عروس و داماد را پرسیدم و به فاصلۀ چند دقیقه چند قطعه 4 مصرع نوشتم.حاضرین دور میز خیلی خوششان آمد و سلیمان شن همان لباس رسمی را سر میز ما صدا کرد و من شعر را برای ایشان هم خواندم. ایشان هم خوشش آمد و از من خواست که برایشان بنویسم. من شعر را به الفبای خودمان نوشته بودم. سلیمان شن بلند شد و رفت و تکه کاغذی آورد و من شعر را خواندم و او با الفبای ترکی استانبولی نوشت.و گفت همین الان این شعر را تایپ ودر صفحۀ انجمن محلی شان منتشر می کند.
من با هماهنگی مهمان افغانم اجازۀ مرخصی خواستم که شخص لباس رسمی که دیگر می دانستم پدر عروس است اصرار داشت برای شام و قهوه خوری بمانیم ولی از بس خواهرزاده های مهمان افغانم زنگ می زدند ترجیح دادیم که به منزل برگردیم. با اینحال به اصرار پدر عروس و سلیمان به محوطه ۀمدیم و ابتدا با پدر داماد آشنا شدیم و سپس چند عکس دسته جمعی گرفتیم و از آن جمع جدا شدیم.
در راه به این فکر می کردم ..آیا واقعا آدرس مورد نظر ما در مرز یونان قرار داشت و ما به اشتباه در شهر خودمان دنبال آن می گشتیم یا همسایۀ من کروکی اشتباهی کشف کرده بود.
جواب این سوال را باید وقتی بدهم که با میزبان اصلی ام تماس بگیرم..و اگر واقعا آدرس نوار مرزی یونان بوده باشد باید چند روز صبر کنم تا آنها از لب مرز به شهر ما برگردند.
و این هم شعر بدیهه ای که برای عروس و داماد در سالن اشتباهی نوشتم:
.Çok güzel bir gundur çok mutlu saat
Zekiye yar olur Abdollahına
Abdollah razıdır Zekiye sevşnc
Bu veslet bailanır ALLAH adına
.....
Gonaklar hapisi ses sese verir
Bu dogun siziçün mübarek olsun
Bi ömür yaşayın hoşlukta yaran
Elşzde gül çiçek b,n etek olsun
...
Yaşayn zevgile ALLAH adile
ALLAH yaşayışta size yar olsun
Her çocuk getirsez böyle ögredin
Tükiye mülküne vefadar olsun
ALİ VAFİ
25/08/ 2018

۱۳۹۷ شهریور ۱, پنجشنبه

سفرنامۀ مهمانان..قسمت دوم


سفرنامۀ مهمانان
قسمت دوم
..
من پس از بالاو پائین کردنها و برنامه ریزی ها طرحی دادم که مهمان افغان ما همراه مهمانان ایرانی ما که عازم ایران بودند برود و پسر دوست ایرانی من که قدری ترکی بلد است به او کمک کند تا هم کیف مردم را به آنها برگرداند و هم بتواند از فرودگاه کیف اش را بگیرد. بر این مبنا خانه را اتاق فرمان کردم و مرتب پیگیر ماجرا بودم. خوشبختانه در راه آهن بلیطی برای مهمان افغان تهیه شد و او همراه تیم ایرانی مسافر قطار شد.قطار برقی ترکیه گاهی با سرعت 270 کیلومتر در ساعت حرکت می کند و به معنای واقعی سریع السیر است. من با برآوردی که از ساعت رسیدن مهمانان به آنکارا داشتم در ساعت معین به پسر دوستم زنگ زدم و او اعلام نمود که پدر و مادرش یک ایستگاه قبل از آنکارا به اشتباه پیاده شده اند و او می خواهد که با قطاری دیگر به ایستگاه قبلی برود.من با این تصمیم به شدت مخالفت کردم و از او خواستم که در همان آنکارا بماند.مطمئن بودم که مردم مهربان ترکیه به آنها کمک خواهند کرد و چنین شد.یعنی در تماسی که حدود نیم ساعت بعد با پسر دوستم داشتم مطلع شدم که پلیس ترکیه آنها را سوار قطار بعدی نموده و به آنکارا فرستاده است و ما از آنجا که کنتور تلفن هایمان داخلی ست نمی تونستیم با دوست گمشده ام تماس بگیریم. در این فاصله صاحب کیف اصلی هم که سرگردان در ایستگاه راه آهن مانده بود چند بار با من تماس گرفت و حتی با عصبانیت حرفهائی زد که نباید می زد. من هم که نمی توانستم به او بگویم که مهمان ایرانی من با آن دقت نظری که در نصیحت مهمان افغان سخنرانی می کرد خودش بی گدار به آب زده و یک ایستگاه جلوتر پیاده شده است..
با همۀ این تفاسیر بالاخره کیف اشتباهی به دست صاحبش رسید. من از او خواسته بودم که به بخش اشیای گمشده اطلاع بدهد که کیف اش را پیدا و یا دریافت کرده است که آن شخص بلافاصله اطلاع داده بود. از طرفی به مهمان افغان هم گفته بودم بی آنکه صحبتی در مورد برداشتن اشتباهی کیف با مامور راه آهن داشته باشد فقط اعلام کند که کیف اش را فراموش کرده است.
مهمان افغان با نشان دادن بلیط توانسته بود کیف اش را از انبار اشیای گمشده دریافت کند.من وقتی از اتاق فرمان این اطلاعات را گرفتم از او خواستم که از مهمانان ایرانی عذر خواهی و به سرعت به راه آهن یا ترمینال برود و خودش را به ما برساند. دلیل درخواست من این بود که دختر بزرگ میزبان افغان از لحظۀ رفتن دائی اش گریه می کرد و فکر می کرد که دائی اش بدون دادن سوغاتی های آنها به مجارستان برگشته است.
در آخرین تماسی که با مهمان افغان داشتم معلوم شد که او بلیطی خریده و دقایقی بعد عازم شهر ما خواهد شد.او در حین صحبت اعلام نمود که پسر مهمان ایرانی هم با او همراه بوده و پدر و مادرش را در فرودگاه به امید خدا رها کرده است.
از شنیدن این خبر به شدت عصبانی شدم و این بار به تلفن پسر دوستم زنگ زدم. او قسم خورد که پدر و مادرش با اصرار از او خواسته اند که همراه مهمان افغان به شهر ما برگردد.وقتی علت ناموفق بودن خرید بلیط قطار را پرسیدم اعلام نمود که مامور صدور بلیط از دادن بلیط به او امتناع کرده و از او برگ مرخصی خواسته است.و او که هنوز پاسپورت اش دارای تاریخ معتبری ست کیملیک(هویت سکونت در ترکیه ) اش را به مامور صدور بلیط نشان داده و همین امر دلیلی شده است برای صادرکنندۀ بلیط که از او برگ ایذین(مرخصی) بخواهد.
وقتی مهمان افغان به شهر ما رسید من با پسر مهمانان ایرانی تماس گرفتم و رسیدن او به مقصد را اعلام نمودم و او هم با افسردگی تمام اعلام نمود که هنوز در آنکاراست و برای ساعت 11 شب و صد البته با مرارت تمام بلیط گرفته است.
من از او خواستم که وضعیت پدر و مادرش را بررسی و مرا هم مطلع کند و او قولی به محکمی نصیحت پدرش به مهمان افغان به من داد.
حالا دوروز از رفتن مهمانان ایرانی ما می گذرد وپسر مهمانان ایرانی خبری از پدر و مادرش به من نداده و من نمی دانم آیا آنها موفق به سوار شدن به هواپیما شده اند و آیا آنها به ایران رسیده اند؟
 من که اطلاعی از مهمانان ایرانی ندارم. اگر شما اطلاعی دارید لطفا مرا در جریان بگذارید.
پایان
23/08/2018
علیرضا پوربزرگ وافی