۱۳۹۵ اسفند ۱۰, سه‌شنبه

شام تولد...

Ali Vafi added 14 new photos — with Şerife Gündoğdu and 3 others.
3 mins







Doğum gununun akşam yemegi
...
Bugun gittim Sedat yurtseven hocamın görüşüne...Hocam kaç gözel şiir okudu..Sonra benim doğum dunume bir gözel hedıyye verdi...
Sonra geldim Eskişehir şairler dernegine...Ustad İbrahim sağır doğum gunumi kutladi..Sonra Şerife hanım ve eşi de tebrik dediler..Ondan sonra Azerbaycanli Aygun de denege geldi...Ve tebrik dedi..
Kaç şiir okuduk..sonra beni akşam yemegine müsafir ettiler..ve lukantada lezzetli yogurdli küfte yedik...
ben arkadaşların hapisinden teşekkür edirim..
امروز خدمت استاد سادات یورد سون رسیدم..ایشان به من خیلی محبت کرده..از جمله اینکه در روز امضا و معرفی کتابم که هوا به شدت برفی و بورانی بود..در آن شرایط سخت برایم گل فرستاد . تا امروز همیشه حامی من بوده است...ایشان به مناسبت تولدم هدیه ی ارزشمندی دادند..دقایقی با هم شعر و شهریار گفتیم...بعدش من به انجمن شعرا رفتم..استاد ابراهیم صغیر منتظر من بود..ایشان تولدم را تبریک گفتند وبعد از ایشان خانم شریفه گون دوغدو شاعر ارزشمند و همسرش ارسین تولد مرا تبریک گفتند...به دنبال آنها هنرمند آذربایجانی خانم آیگون که همه او را دختر من می دانند به انجمن آمد و پس از تبریک تولدم به دفتر خودشان در طبقه ی بالای همان پاساژ رفت..
دقایقی بعد دوستان مرا به شام دعوت کردند و با هم کوفته با ماست خوردیم..با آب انگور..کوفته ی ترکیه مثل کوفته ی ما ایرانی ها یا ما تبریزی ها نیست..نوعی کتلت است با گوشت خالی ..و طریقه ی سو آن اینگونه است که مقداری نان پیده...شبیه به بربری ما را خرد کرده و کف دیس می چینند..سپس به آن نان روغن خاصی می زنند و بعد گوشت کتلتی را می چینند و رویش یا پهلویش ماست می گذارند...و...خیلی خوشمزه می شود..
جای شما خالی
علیرضا پوربزرگ وافی
28/2/2017

۱۳۹۵ اسفند ۹, دوشنبه

پنجمین سال تولد

پنجمین سالروز تولد
...
فردا  پنمجمین سالروز تولد من است..هرچند در تقویم تاریخ وارد شصت و سومین سال زندگی دنیوی ام می شوم...راستش در این شب تنهای تنها در خانه نشسته ام و تلاش می کنم زودتر بخوابم..چرا که نه تدارک جشنی دیده ام و نه توان رفتن به کافه ای..کنسرتی...سالنی..را دارم...من در سالهائی که در غربت سپری کرده ام تلخی های زیادی دیده ام...گرسنگی...بی خانمانی..نداری.دوری از زن و بچه.....و حتی تجربه کردن بی مهری ایرانیانی که در این مملکت زندگی می کنند و باپوزش باید بگویم که بعضی ها خیلی خود باخته شده اند .
خبر ورود من به ترکیه خیلی زود منتشر شد و احزاب و گروه هائی هم برای جذب من آمدند.و قولهای فراوانی دادند.و می خواستند با سوء استفاده از ارتباط من با استاد شهریار و موقعیت هنری من (به خاطر انبوه کتابهائی که چاپ کرده ام و حتی چهره ی ماندگار شده ام)..از من برای خود عروسکی دست ساز درست کنند...ولی من دست رد به سینه ی تمامی آنان زدم..و تلخی ها و سختی ها را  به جان خریدم...
من در قبال این دردها و بی مهری ها فقط یک دستاورد  دارم..که در یک جمله خلاصه می کنم.
...من الان خودم هستم...
امروزبا اندیشه و دیدگاهی که برای خود دارم ...این جایگاه رفیع برای من از جان عزیزتر است.و از تهدیدها و تهمت هائی که عناصر شکست خورده در قبال اراده ی ایرانی من ایجاد می کنند...نمی هراسم..چرا که من 8 سال متوالی در میدان جنگ مرگ را به بازی گرفتم..و در دوران زندان هم دو بار با اعلام اعدام مرا از سلول به محوطه ی اعدام بردند..ولی به لطف خدا خللی در اراده ی من ایجاد نشد...و وقتی از من خواستند وصیت بکنم..فقط یک جمله گفتم:
..مرا با گلوله بکشید...
و زمانی که اصرار کردند که حرفی بزنم..شعر قهستانی را خواندم..این شعر را در زمان شاه چتربازان ارتش ایران قبل از پرش می خواندند..
از مرگ حذر کردن دو روز روا نیست
روزی که روا باشد و روزی که روا نیست
روزی که روا باشد کوشش ندهد سود
روزی که روا نیست در آن مرگ روا نیست
امروز هم بر این شعر استوارم هرچند بیش از تهدید به مرگ .. عده ای فقط ترور شخصیت انجام می دهند.و علنا می خواهند اعتبار هنری مرا که در کنگره های بین المللی کسب کرده ام تخریب کنند...ولی من که امروز خودم هستم و تمام هنرم را وقف ایران و ایرانی ست و برای نجات کشورم از دست کابوس حکومتی فعلی و آگاهی دادن به ملت کرخت شده از ظلم حکومت تلاش می کنم.. حتی از این تهمتها نمی هراسم...و آخرین جمله این که..من یک ایرانی مسلمان هستم...منتها نه پیرو اسلام سیاسی حکومت فعلی ایران که نه تنها ایران بلکه دنیا را به لجن کشیده است..من بر این باورم که اسلام یک باور فردی ست و به درد حکومت نمی خورد.و به قول حافظ..کار ملک است آنچه تدبیر و تامل بایدش..
اگر در این راه مردم بدانید من یک ایرانی مسلمان مرده ام و به هیچ قدرتی جز قدرت پنهان شده ی ملت ایران تعظیم نکردم..
علیرضا پوربزرگ وافی
نهم اسفند 1395
2/27/2017...اسکی شهر ..ترکیه.
. 

۱۳۹۵ اسفند ۷, شنبه

اسماعیل گول.انجمن شعرای اسکی شهر...İsmail Gul..Eskişehir şairler dernegi

.گونش ایشیق.دان بیر شعر...Günei Işık den bir şiir...25.2.2017

İsmail Gül den bir şiir....25.2.2017...اسماعیل گول ده ن بیر شعر..اوخیان ...

قدریه کویون آلکان...شعرخوانی..Kadrire koyunlar Alkan....şiir...25.2.2017

۱۳۹۵ اسفند ۵, پنجشنبه

ملاقات با آقا نادر


ملاقات با آقا نادر
....
 خیلی وقت بود ندیده بودمش....دلیل اش هم سردی هوا بود .یا من از منزل خارج نمی شدم...یا شاید او...در هرصورت پس از سلام و علیک..به من گفت....شاعر صد لیر به من بده...
گفتم..ندارم..
 گفت..ببین شاعر ...درست است که همدیگر را ندیده ایم ولی من برنامه ی تلویزیونی ترا دیدم...حتما پول زیادی گرفته ای...تازه این را هم می دانم که یک روز برای امضا و معرفی کتابت داشتی و حتما کلی کتاب فروختی..
 گفتم: آقا نادر اینجا برای برنامه ی تلویزیونی به کسی پول نمی دهند...در مورد کتاب هم باید بگویم....نادر وسط حرفم پرید و گفت..
 حتما می خواهی بگوئی که کتابهایت را هم نفروختی آنهم با وجود این همه آذربایجانی های ایران که همه جا از تو صحبت می کنند..
گفتم : آقا نادر یواش برو با هم بریم...
گفت : بفرما....گفتم :
 دوست عزیز تا امروز که سه بار برای من روز امضا گذاشته اند..نه تنها همشهریان من..بلکه هیچ ایرانی حتی یک کتاب هم از من نخریده است..نادر وسط حرفم پرید و گفت : اینجا دیگر مطمئن شدم تو دروغ میگی..چونکه خودم در منزل بعضی از ایرانی ها کتابهای امضا شده ی ترا دیده ام...گفتم : آقا نادر ..ماجرا از این قرار است که به غیر از آخرین مراسم که تعدادی از دوستان ایرانی آمدند..هیچکدام از ایرانی ها در مراسم قبلی من حضور نداشتند..گفت:
پس این کتابها با امضای شما از آسمان به منزل آنها افتاده؟؟ ..گفتم :
 نه دوست عزیز..معمولا بعد از این مراسم هر ایرانی به من رسید گفت که نتوانستم به مراسم شما بیایم و دوست دارم یکی از کتابهایت را امضا و به من هدیه کنی...و من هم قول مسلعد به آنها دادم و به قولم عمل کردم...
گفت : یعنی می خواهی بگوئی که حتی آنهائی که کتابهای ترا در منزل دارند آنها را نخریده اند..
 گفتم : یکبار گفتم که حتی یک ایرانی و تبریزی و ....یک نفرشان از من کتاب نخریده اند و هر ایرانی کتاب مرا دارد مطمئن باش که اهدائی بوده است..حتی یکی از این حضرات به من گفت 5 جلد کتاب بیاور ..من هم به امید اینکه قصد خرید دارد برایش بردم..او از من خواست به نام فلان و فلان امضا کنم و بعد از اتمام امضا در قهوه خانه حتی پول چائی اش را من دادم و بلند شد و رفت...
وقتی نادر این صحبتها را شنید لحظه ای به فکر فرورفت و بعد دست در جیبش کرد و یک بسته 7/88 تائی اسکناس صد لیری از جیبش را در آورد و بعد از تاملی کوتاه که نمایانگر حساب و کتابش بود یک اسکناس صدلیری جدا کرد وبه طرف من گرفت و گفت :
بگیر...این مال تو...گفتم...من پول دارم..گفت..چقدر داری...گفتم به اندازه ی نیازم...گفت :
جان من مردونه بگو چقدر داری؟...گفتم..: همه اش 6 لیر..گفت:
با این 6 لیر چه می کنی؟..گفتم : میذارم برای لحظه ی مبادا..
 گفت : مورچه چیه که کله پاچه اش چه باشد...و قبل از آنکه جوابی بدهم دوباره صد لیر را به طرف من گرفت و با صدتا من بمیرم و تو بمیری از من خواست آن پول را بگیرم..
وقتی اصرار او را دیدم گفتم : تو مگر از من نمی خواستی که صدلیر به تو بدهم..
گفت : چرا...گفتم :
شما این پول را از طرف من به خودت قرض بده تا مشکل هر دوتامون حل بشود...
 نادر کمی فکرد و گفت : قول میدی هرچه زودتر صدلیر مرا که به خودم قرض میدم به من برگردانی...گفتم..قول میدم..گفت..ولی یه قول هم بده که دیر نکنی...گفتم: چشم..گفت : حالا یه سیگار به من بده..
گفتم.: من مدتهاست سیگار با خودم بیرون نمیارم که کمتر بکشم..
 گفت : امان از تو شاعر گدا..یارو خوب گفته..خوراک شاعرا نون و پنیره..و بی آنکه با من دست بدهد..نگاه چپی به من انداخت..و راهش را کشید و رفت..
 از لحظه ای که نادر از من جدا شده ...به این فکرم که از فردا مسیرم را چطوری عوض کنم که با نادر روبرو نشوم..هرچی باشه این مسیر کمینگاه طلبکارم خواهد شد...
علیرضا پوربزرگ وافی
 23/2/2017